تبليغاتX
وبلاگ تخصصی عاشقان
جمعه بیستم اردیبهشت 1387
از همه دوستان معذرت میخوام که چند ماهی هستش که اپ نکردم.ادم تو این دنیا انقدر کار داره که به خیلیهش نمیرسه. بازم معذرت میخوام.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:39  توسط بشیر   | 

جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
سلام
تا 12سالگی زندگیم مثل بقیه ی دخترا بود...آروم وساده...
تا اینکه بابام امتحان اعزام به خارج دادو قبول شد...تابستون 83بود...باید می رفتیم جده(در عربستان)همه ی وسایل سفر رو آماده کردیم و 31شهریور پرواز داشتیم....
مدارس شروع شد...پدرم مدیر مدرسمون بود...و مدرسمون مختلط بود...
من سال اول راهنمایی بودم...یه دختر لوس و نازنازیه کوچولو...و البته خیلی هم دل نازک ومهربون...
اواسط سال بود که یه خانواده ی ایرانیه دیگه اومد...اونجا چون محیط کوچیک بود و تعداد ایرانیا کم بود همه با هم بودیم وبه هم کمک می کردیم...پدرم هم به این خانواده کمک کرد و جوری شد که پدرم و اون آقا با هم خیلی جور شدن...این آقا 3پسر داشت...2 دوقلو و یکی تک.اون سال دو قلوها سال سوم راهنمایی بودن و اون یکی 5دبستان...
من درس ریاضیم زیاد خوب نبود و بابام به یکی از اون دوقلوها(امین)گفت بهم تو درس ریاضی کمک کنه...
داستان از اینجا شروع شد...
اوایل روزی 2ساعت باهام ریاضی کار می کرد...جوری شده بود که هیچ کدوم نمی تونستیم یه روز همدیگرو نبینیم...
وقتی مشکلای ریاضیم هم حل می شد با هم خط کار می کردیم...
با هم خیلی جاها می رفتیم...خیلی دوستش داشتم...
خیلی بهش وابسته شده بودم...نمی دونین چندبار باهم دور کعبه طواف کردیم
هیچ کدوم هم لازم نمی دیدیم که به هم بگیم چقدر همدیگرو دوست داریم...یعنی هر دومون کامل می دونستیم تو دل اون یکی چی می گذره...
2سال با هم بودیم...خیلی وابسته شده بودیم...مامان اینا هم عادت کرده بودن...
یه روز رفته بودیم کنار دریا(کورنیش) بابام زنگ زد گفت بدو بیا مهمون داریم از ایران اومده...
امین پفت من می مونم دوباره می رم خونه...اومد از خیابون ردم کنه....دستمو گرفتوجلوتر از من رفت...
و یهو..............................................................................
تا چهلمش باور نمی کردم...دیوونه شده بودم....نمی دونم می تونین بفهمین چقدر سخته..
ولی.........خدا تنهام نذاشت این بهترین دلگرمیه منه که خدای خوبم همیشه باهامه...
حالا هم امیدم فقط به خداست...حتما صلاحه من اینجوری بوده
ولی هنوزم امین و دوست دارم..................  .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:12  توسط بشیر   | 

دوشنبه ششم اسفند 1386

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:21  توسط بشیر   | 

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
سلام اسم من محموده ، قبلا" هم یه سرگذشت رو براتون گذاشتم . اما اون سرآغاز بدبختیایی بود که من داشتم نمی دونم شاید ناشکری باشه ، ولی حس می کنم این جور شکست های روحی جزئی از زندگی من شده ، این قدر که می ترسم با دختری دوست بشم . نه فکر کنید نمی تونم نه ، نمی خوام از خودم تعریف کنم اما پسر حاضر جوابی هستم و کم نمی یارم . ولی ، اصلا" چرا دارم حرف زیادی می زنم می رم سر اصل ماجرا :
(( تمامی اسامی غیر از خودم و ساره (دختر ماجرا) مستعار هستند . ))
 
بهمن 85
همه چیز از جشن تولد افشین شروع شد . کاشکی که نمی رفتم . اما سرنوشت این طور برام رقم خورده بود . مثل همیشه یه گوشه نشستم و توی افکار سمی خودم غرق بودم ((منظورم از افکار سمی همون سوءظن به همه و خاطرات درهم برهم قبلا" است . )) افسانه خواهر افشین اومد طرفم و گفت :
 
محمود باز که توی خودتی بلند شو بیا ببینم .
بابا بیخیال ما باش .
بلند شو ببینم .
 
به زور من و بلند کرد و من رفتم روی مبل پیش همه نشستم . یه دختره ای اومد نشست جفت من و شروع کرد به چرت و پرت گفتن . می خواستم یه جوری از اون فاصله بگیرم اما اون قطار حرفهاش تموم شدنی نبود . دیگه داشت کفرم رو بالا می یورد . بهش گفتم :
 
خانوم اینجا جشن تولده جای درد دل کردن نیست .
جواب داد : خب راستش دیدم شما هم گرفته اید گفتم باهاتون صحبت کنم بلکه یکم از این حالت بیاین بیرون .
جان من بیخیال بذارید من توی خودم باشم .
نمی شه اصلا" حالا که این طوری باید با من صحبت کنید .
بیخیال بابا من آدمی هستم که به درد همصحبتی بودن نمی خورم . در ضمن اینجا هم نمی خوام بین همه با دختر صحبت کنم .
چیه خجالت می کشی .
ببین من با پدرم هم رودرواسی ندارم اون اسم تک تک دوست دخترایی که داشتم رو می دونه پس این چیزا نیست . خواهشا" تمومش کنید .
به یه شرط این که به من زنگ بزنید .
 
و شماره خودش رو به من داد . من نخواستم قبول کنم اما نمی خواست شر بشه . به خودم گفتم شماره رو می گیرم ولی بهش زنگ نمی زنم . از جشن تولد چند روزی گذشت . خیلی وقت بود که با دختری ارتباط نداشتم . هم می ترسیدم هم یه چیزی درونم می گفت که بهش زنگ بزن . بعد چند روز با خودم کلنجار رفتن بهش زنگ زدم و گفتم که می خوام ببینمش . اونم قبول کرد و باهاش قرار گذاشتم . بعد از کلی چرت و پرت گویی های معمول از من خواهش کرد که باهاش دوست بشم . منم تو دوراهی بودم . از یه شروع دیگه می ترسیدم ، می ترسیدم که بازم مثل همیشه آخرش من بمونم و یک دنیا خاطرات تلخ . اما قبول کردم و خودم رو به دست سرنوشت سپردم . روزها می یومد و می رفت و من هنوز فقط یه حس دوستی ساده با ساره داشتم . اما اون زنگ زداناش هر روز بیشتر می شد . منم یه حس تعلق خاطر بهش پیدا کرده بودم . برام یه عادت شده بود . سه ماه گذشت و من می ترسیدم حس دورنیم رو به ساره بگم . می ترسیدم خراب بشه . توی یه ملاقات خیلی هیجان زده بود . بهش گفتم:
 
چیزی شده ؟ چرا اینقدر می لرزی . هوا که دیگه داره گرم می شه .
نه .
پس چیه ساره اگه من رو قابل می دونی بهم بگو ((راستش من می تونستم خودم رو کنترل کنم و حس درونم رو توی چهره ام نمایان نکنم . ))
نمی دونم چطوری بهت بگم .
هر طوری که راحت تری بگو . چیه نمی کشمت که .
 
می خواست صحبت کنه اما به وضوح تمام صداش می لرزید و نمی تونست صحبت کنه ، بعد از یک دقیقه من و من کردن گفت :
 
راستش محمود من نمی دونم که تو چی می گی یا چیکار می کنی . اون چیزایی رو که از تو شنیدم نمی ذاره حسم رو بگم . اما خب چیکارش کنم دست خودم نیست .
خب بگو دیگه کم کم داری نگرانم می کنی .
محمود راستش از همون لحظه اول که دیدمت از تو خیلی خوشم اومد . اما هر روز که می گذشت این حس بیشتر می شد و تا این که فهمیدم : من ، من ، اااااااااه .
تو چی بگو دیگه
من دوستت دارم من عاشقتم .
 
از همون چیزی که می ترسیدم من اون رو دوست داشتم اما در حد یک دوست صمیمی . اما حالا از چیزی که می ترسیدم سرم اومد . بازم یه شروع دیگه . اشک از چشماش سرازیر شده بود . دستش رو گرفتم ازش خواستم بریم بیرون . از شانس همون موقع افشین بهم زنگ زد و گفت من تنهام بیا پیشم . منم به ساره گفتم و اونم قبول کرد و با هم رفتیم پیش افشین . من اون رو بردم توی اتاق افسانه و کنارش نشستم . سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گریه می کرد . اون رو دلداری می دادم اما اروم نمی شد . تصمیم خیلی سختی بود . کلمه ای گه از گفتنش می ترسیدم اما تنها راه چاره من توی اون وضعیت بود .
 
ساره من رو ببین می خوام یه چیزی بهت بگم ((سرش رو بلند کرد و من و نگاه کرد)) . منم دوستت دارم . منم عاشقتم . پس بس کن که نمی تونم اشکات رو ببینم .
 
هنوز حرفم رو تموم نکرده بودم اون رو کشیدم طرف خودم  لبهام رو روی لبای نازش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدنش ((با این که امروز همه چیز نسبت به اون روز عوض شده اما مزه لباش هنوز روی لبام مونده)) خودش هم جا خورد اما اونم خودش شروع کرد به بوسیدن لب من . من روی تخت خوابیدم ساره رو توی بغلم گرفتم . افکار سمی به طرز وحشتناکی به مغزم هجوم می یوردند . می خواستم فریاد بزنم . همه بدنم داغ داغ شده بود . با این که خیلی وقت بود که شراب نمی خوردم و به خودم قول داده بودم که نخورم . اما نتونسم پس وقتی مطمئن شدم خوابیده رفتم و از افشین شراب خواستم . اولش تعجب کرد اما وقتی من رو دید برام آوورد . تند تند لیوان ها رو خالی می کردم . دیگه حالم دست خودم نبود . برشگتم پیش ساره ((ببخشید اگه طولانی شده اما خب چیکارش کنم تازه خلاصش کردم )) تا فردا ظهرش خوابیدم ، حتی نفهمیدم کی ساره رفت .
 
روزا می یومدن و می رفتن و من بیشتر به ساره مطمئن می شدم . کم کم باورش کرده بودم و فهمیدم اون فرشته نجات من از بدشانسیام می شه . احتیاج داشتم چند روزی حسابی فکر کنم و با یکی درد دل کنم . بهترین گزینه دختر دائیم بود پس بلیط اصفهان رو گرفتم و برای دو هفته ای از آبادان دور شدم . راستش دختر دائیم رو خیلی دوست دارم اون دقیقا" هم سن منه ((من فقط 4 الی 5 ساعت از اون بزرگترم)) . همه چیز رو براش تعریف کردم . اون بهم گفت :
 
تو خیلی به دخترا بدبینی . به این اعتماد کن . اون اون طور که تو می گی همه جوره باهات بوده ، پس بچسب بهش . تصمیمت رو بگیر .
 
دیگه می خواستم برگردم آبادان . اولای شهریور86 بود . دو هفته تمام صدای ساره رو نشنیده بودم . خیلی دلم براش تنگ شده بود . می خواستم به حرف دختر دائیم عمل کنم و بهش اعتماد کنم ، خیلی دوستش داشتم پس بیخیال همه چیز شدم و همه فکرم رو به ساره مشغول کردم . یک ماه گذشت و من در حد پرستش ساره رو می خواستم .
 
یه وضعیتی برام پیش اومد که مجبور بودم یک ماه برم بندر عباس پیش خالم . توی اون یک ماه هر روز بهش زنگ می زدم . بهم می گفت مریض شده و زیاد حوصله نداره . صداش هم گرفته بود . سرما خورده بود . منم دیگه کارام تموم شد و برگشتم آبادان ، ولی روز قبل این که بیام ساره رفته بود تهران . منم دیگه دانشگام شروع شده بود و کمتر می تونست باهاش در ارتباط باشم . ولی هنوز حرارت عشقمون رو گرم می دیدم .
 
دی 86
 
روز پنج شنبه در هفته کلاس ندارم و این روز را تا 1 یا 2 ظهر می خوابم . که افشین بهم زنگ زد و بهم گفت :
 
محمود امشب عروسیه دوست پسرخالمه ، دوست فارز ، یادته که .
آره بچه پررو یادمه کی کجا ؟
حالا بگو من بچه پرروم . میام دنبالت ساعت 8 آماده باش .
 
منم آماده شدم که برم عروسی و یه حال توپی کنیم . طبق معمول همیشه توی فکر بودم ولی نه فکرای سمی بلکه همش توی فکر ساره . اون قدر توی رویاهام غرق بودم که ساره رو با لباس عروس جلوی خودم می دیدم. افشین من رو به خودم آورد و به سمت عروس اشاره کرد . از جام بلند شدم ، فهمیدم رویا نبود و واقعیت بود . چشمام اون چیزی رو که می دید قبول نداشتم ، محکم زدم توی صورتم ، ولی بیدار بودم . دویدم از تالار بیرون و به شدت گریه می کردم اینقدر شکسته شده بودم که اهمییت نمی دادم همه دارند نگام می کنند . فقط چشمای بارونیم بود که حس می کردم .
 
بهمن 86
 
تولد افشین ،
بازم تنها نشسته بودم و توی افکار سمی خودم غرق بودم . یه دختره اومد نشست جفتم و شروع کرد بحث رو با من باز کردن . نگاش کردم و عصبی وار شروع به خندیدن کردم . ترسید و رفت . یاد سال قبل افتادم که این ماجرای تلخ تازه شروع شده بود .
 
خب ببخشید اگه طولانی شد ولی مجبور بودم اینقدر بگم . تازه خلاصه هم براتون نوشتم . فقط این سئوال توی ذهنم بدون پاسخ مونده که :
 
دلیل این کار ساره چی بود ؟
 
 
 
نظر مدیر:سلام ممنون که وقت صرف کردی و برام سرگذشتت رو نوشتی . عشق یعنی نرسیدن  یک جوری باید عاشقا به هم نرسند.تو سرگذشت تو دختره مقصر بوده. خیانت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:21  توسط بشیر   | 

جمعه بیست و یکم دی 1386

نمي دونم از کجا شروع کنم
دختري بودم که هيچ وقت عاشق نشده بودم و هميشه به دوستام ميخنديدم و ميگفتم ديوونه ايد که عاشق ميشين...
تا اينکه با اينترنت و چت آشنا شدم......اوايل با دوستام ميرفتيم توي چت روم ها و مخ ملت رو سر کار ميزاشتيم تا اينکه يه شب فرزاد بهم پي ام داد....اول فقط يه دوستي معمولي بود.... ولي بعد از يه مدت بهش علاقه مند شدم....
يه شب با يه آيدي ديگه با اسم سارا بهش پي ام دادم و گفتم ميخوام باهات درددل
کنم..اول جوابمو نميداد.. تا اينکه به دروغ گفتم بابام فوت شده و الان دلم گرفته و ميخوام با يه نفر حرف بزنم
اون هم شمارشو بهم داد ولي بهش زنگ نزدم......چند شب با هردو تا آيديم باهاش چت مي کردم تا اينکه يه مسافرت برام پيش اومد
چون با هردو آيديم آن نميشدم اون فهميد که آيدي سارا مال منه......
ديگه نمي خواستم باهاش حرف بزنم... چون فکر ميکردم بهم خيانت کرده
ولي بهم گفت که دلش براي سارا سوخته و ميخواسته بهش کمک کنه.....خيلي باهام حرف زد تا بالاخره من کوتاه اومدم
هر شب 3-4 ساعت باهم چت ميکرديم.....خيلي اصرار داشت که بهش زنگ بزنم...مي گفت دوست داره صدامو بشنوه.... ولي من قبول نمي کردم.... بالاخره قبول کرد که فقط باهم چت کنيم...سه ماه بعد از آشنايي، از طريق پست 2 تا از عکسهاش رو به همراه يه کادو برام فرستاد...
روزها و شبها هينطور ميگذشت و من بيشتر بهش دل ميبستم تا اينکه بعد از 1 سال وسوسه شدم که بهش زنگ بزنم.....اون هم پشت تلفن برام گيتار ميزد و ميخوند
البته فقط 4-5 بار بهش زنگ زدم.....چون موقعيت تلفن نداشتم
واقعا دوستش داشتم و عاشقش شده بودم....خيلي دوست داشتم ببينمش ولي نمي شد چون خيلي از هم دور بوديم
بهم گفت شايد عيد بتونه بياد و منو ببينه.....ولي هيچ وقت نتونست بياد

اوايل خيلي دوستم داشت ولي هر چي ميگذشت حس ميکردم عشقش کمرنگ ميشه...هميشه بهش شک داشتم و فکر ميکردم که توي شهر خودشون دوست دختر داره.... هميشه سر اين موضوع با هم دعوا ميکرديم
اون قسم ميخورد که فقط با منه....ميگفت تو بهترين دختري هستي که تا حالا ديدم
اين اواخر دعواهامون خيلي زياد شده بود(به خاطر شک و گير دادنهاي من).....اون هم خيلي بهم کم توجه شده بود......شبها دير مي اومد و زود ميرفت
يه شب ميگفت خسته ام، يه شب کارت ندارم، يه شب ميگفت برق قطع بوده....يه شب ميگفت داداشم تلفن رو لازم داشته و همش بهانه مياورد.... من هم که توي خونه مشکل خانوادگي داشتم و خيلي عصبي شده بودم.....
تا اينکه يه شب خيلي شديد باهم دعوامون شد....فردا شبش آن شديم
من مثل ديوونه ها شده بودم.... ديگه از اين وضع خسته شده بودم...از يه طرف فشارهاي عصبي توي خونه ...
از يه طرف دوري از فرزاد... فکراينکه اونجا دوست دختر داره..... دعواهاي هر شبمون......کم توجهي اون به من...
بهش گفتم بيا امشب همه چي رو تموم کنيم.....ولي قبول نکرد....گفت من نمي تونم به اين راحتي از همه چي بگذرم...نمي تونم از 2سال عشق و خاطره بگذرم....ولي من ديوونه شده بودم گفتم نه بايد تموم شه...
گفت پس يه دفعه اين کارو نکنيم.. کم کم..... ولي من پامو کرده بودم تو يه کفش که بايد امشب جدا شيم
تا اينکه اون هم قبول کرد ..... و از هم جدا شديم...به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم و عاشق کس ديگه اي نشيم...چه شبي بود.... تا صبح گريه کردم
يه هفته بعد از جدايي ، تولدم بود...توي وبلاگم نظر نوشته بود و تولدمو تبريک گفته بود....
اول فکر مي کردم مي تونم فراموشش کنم ولي بعد ديدم روز به روز بيشتر دارم عاشقش ميشم
يه شب بهش پي ام دادم و گفتم من نمي تونم فراموشت کنم....من دوستت دارم
ولي اون گفت نه.....هر چي بيشتر بگذره جدايي سخت تره...ما که بهم نمي رسيم... حتي نمي تونيم يه بار همديگرو ببینیم...حالا که نصف راه رو رفتيم بهتره تا آخرش بريم......بهش التماس کردم ولي اون ديگه قبول نکرد
از نظر روحي خيلي داغون بودم......يک ماه بعد از جدايي از فرزاد، مامان و بابام از هم جدا شدن

من و مامان و خواهرم از اون شهر رفتيم.....رفتيم به يه شهر غريب.....با يه دنيا ترس و وحشت و نااميدي...
نميدونستم چي در انتظارمه... يه آينده نامعلوم و وحشتناک...هيچ وقت اون روزي رو که از شهرمون رفتيم فراموش نميکنم....
همه دوستامو بغل کردم وبا هق هق گريه از همشون خداحافظي کردم.....توي راه فقط گريه ميکردم...
خواهرم هم که از نظر روحي بدتر از من بود ....ولي باز باهام صحبت ميکرد و دلداريم ميداد ميگفت همه چي درست ميشه ولي يهو ميزد زير گريه....نمي دونين چه روزايي رو پشت سرگذاشتم....حتي فکرش هم ديوونم ميکنه
دوري از همه دوستهام......جدايي از فرزاد.......غربت.......جدايي مامان و بابام
توي اين شرايط وضع مالي مون هم افتضاح بود......مامانمو ميديدم که هر روز جلوي چشام مثل يه شمع درحال آب شدن بود
منم که از همه داغون تر بودم... ولي باز با مامانم صحبت ميکردم و دلداريش ميدادم....شبها هم آروم آروم تا صبح گريه ميکردم
ديگه ايمانمو از دست داده بودم....حتي ديگه نماز هم نمي خوندم
يه روز تصميم گرفتم خودکشي کنم....هر چي قرص توي خونه داشتيم ريختم توي دهنم
ولي مامانم ديد .....يه سيلي زد توي صورتم و قرصهارو به زور از دهنم درآورد....اون روز تا شب گريه کردم
تا اينکه يه شب يه خوابي ديدم و از اون موقع نمازمو خوندم و رفتم طرف خدا...
الان تنها چيزي که اذيتم ميکنه دلتنگيم براي فرزاده....
دلم خيلي براش تنگ شده....الان 8 ماهه از هم جدا شديم... ولي حتي يه لحظه فراموشش نکردم...تنها آرزوم اینه که بتونم یه بار ببینمش

چند بار بهش پي ام دادم....گفتم مامان بابام جدا شدن..بهت نياز دارم....ولي تا بهش پي ام ميدادم آيديشو مي بست ومي رفت
يه بار دوستم بهش پي ام داد که باهاش صحبت کنه شايد راضي بشه...ولي به دوستم گفته بود
من به خاطر خودش اينکارو ميکنم...چون دوستش دارم و نميخوام بيشتر بهم وابسته بشه.....
يه بار بهش زنگ زدم ولي تا صدامو شنيد قطع کرد و ديگه جواب نداد...
من هنوز سرقولم هستم و فقط به فرزاد فکر ميکنم و هيچ کسي رو غير اون توي دلم راه نميدم
ولي نميدونم اون هم به قولش عمل کرده يا الان يکي ديگه توي دلش جاي منوگرفته
توي اين مدت هميشه يادش باهام بوده....هميشه توي خيالم باهاش حرف ميزنم و
درددل ميکنم.. ميدونم هيچکس اندازه من دوستش نداره حتي مامانش
هر شب آيديشو نگاه ميکنم و گريه ميکنم....چند بار هم خوابشو ديدم....ولي تو خواب هم تنهام گذاشت و رفت
تمام اين 2سال متن چتهام با فرزاد رو ذخيره کردم...هر وقت دلم براش تنگ ميشه اونهارو ميخونم و عکساشو نگاه ميکنم
اميدوارم برگرده....

به نظر شما منو دوست داره؟
بهم بگيد چيکار کنم....

 

نظر مدیر : مطمئن باش دوستت داره.فکر میکنی فراموشی اسونه؟اگه خواستی من رو ادد کن تا بیشتر راهنماییت کنم.البته من در جایی نیستم که به تو امر کنم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:53  توسط بشیر   | 

سه شنبه بیستم آذر 1386

من اصلا فکرش رو هم نمی کردم که یه روز درگیر این جور مسایل باشم.یعنی کسی بودم که اهل دین بودم ولی نمی دونم چی شد که یکدفعه و خیلی اتفاقی با یکی آشنا شدم که ای کاش آشنا نمی شدم.حالا داستان اصلی از این جا شروع میشه که:

من اسمم مسعود و توی یکی از شهرهای خدا که همین نزدیکی هاست زندگی می کنم.الان 15 سالمه و چند وقت دیگه میرم تو16 سالگی .یه روز که به مدرسه رفته بودم یعنی دقیقا 1 سال پیش(یعنی 85.8.29 ) همین مواقع بود که در راه برگشت به خونه اتفاقات عجیبی برام افتاد.حدود 300 ,400 متر مونده بود به خونمون برسم که دیدم افتادن به جون یه دختر و دارن  هی می زننش .من داشتم با دوستم می اومدم,یکدفعه به من گفت بیا بریم جدا کنیم منم گفتم باشه.رفتیم جلو اون پسرها رو کنار برد و منم میخواستم دست بزنم به دختره و بیارمش کنار که روم نشد,دختره خیلی زود گفت :به شما چه ارتباطی داشت که اومدین جلو و جدا می کنین.منم با خودم گفتم :نگاه کن اینم به جای تشکرش که از ما میکنه.دیدم بابا اوضاع خیلی بد شد دختره داشت از ما طلبکارم می شد که دیدم از شانس بد ما باباش داره از دور میاد تا دخترش رو دید سریع اومد پیشش(موقعی که باباش اومد فهمیدم اسمش سحر هست) .تا اومد اون یکی پسرها فرار کردن و اون رفیق نا رفیق منم فرار کرد.و باباش اومد من بدبخت رو گرفت به باد کتک.هر چی بهش گفتم بابا من نبودم باورش نمی شد حالا دیگه دختره هم داشت از من طرفداری می کرد.خلاصه منی که باید ساعت 6 خونه باشم ساعت 8 شب رفتم خونه.بعد از حدود یکی دو هفته داشتم تو خیابون قدم میزدم که دیدم یکی داره صدام می کنه میگه:آقا ,هی آقا پسر.منم برگشتم دیدم بابا این همون دخترَس .اومد جلو و قبل از اینکه حرفی بزنه من بهش سلام کردم.دیدم اون یه لبخند کوچیک زد و گفت :بابت اون روز ازتون ممنونم .منم گفتم خواهش می کنم و کلی از این حرفا.بعد میخواستم باهاش خداحافظی کنم که دیدم یه هدیه دستشه و خیلی سریع قبل از اینکه حرفی بزنم گفت این مال شماست منم گفتم خیلی ممنون. من از این جور هدیه ها قبول نمی کنم.وبعد از کلی تعارف کردن به من .منم مجبور شدم که قبول کنم.بعد ازم خداحافظی کرد و رفت.

خیلی سریع خودم رو به خونه رسوندم که ببینم هدیش چی بود.وقتی رفتم تو خونه مادرم گفت اون هدیه رو از کی گرفتی.گفتم هیچکس برای یکی از دوستام خریدم.بعد رفتم تو اطاقم و بازش کردم.دیدم یه دستبند که روش به انگلیسی نوشته بود دوستت دارم (شرمنده نشد انگلیسی بنویسم )رو به من داده و نکته جالب تر اینکه یه شماره بهم داده بود,اول میخواستم پارش کنم چون تا حالا این جور کاری نکرده بودم یا بهتر بگم اصلا اهل این جور کارها نبودم,با کلی ترس و لرز شماره رو توی یه برگه دیگه نوشتم .(من اون موقع سوم راهنمایی بودم و الان اول دبیرستان هستم)

اولش گیج شده بودم یک شبانه روز تمام به این فکر کردم که به شماره ای که داده زنگ بزنم یا نه.

دیگه کاملا تصمیم خودم رو گرفته بودم که زنگ نزنم اما یه جورایی تو دلم جا افتاده بود.نمی دونم چی کار با من کرد که تو همین 2 .3 باری که دیدمش تو دلم جا باز کرده بود.

حدود دو روز بعد از این قضیه از مدرسه که زدم بیرون دیدم وایساده دم در مدرسه من هیچ اعتنایی بهش نکردم و می خواستم برم که دیدم دستم رو گرفت.

می خواستم بگم دستم رو ول کن اما وقتی به چهرش نگاه کردم دیدم یه معصومیتی تو چشماش هست.گفت بیا بریم یه جایی میخوام باهات حرف بزنم.

خلاصه سرتون رو درد نیارم بعد از اون روز دیگه خیلی با هم صمیمی شدیم و شاید به جرأت می تونم بگه روزی 3 ساعت با هم با موبایل حرف می زدیم.

دیگه خیلی دوسش داشتم اگه یه روز باهاش صحبت نمی کردم شب خوابم نمی برد.

دقیقا 24 ,25 خرداد بود که با هم قرار گذاشتیم بعد از امتحان همدیگر رو ببینیم.

ساعت 11 صبح بود که با هم قرار گذاشتیم روبروی پارک ..... وایسیم.اون زودتر از من اومده بود.تا رسیدم گفت چرا اینقدر دیر کردی گفتم امتحانم طول کشید.

اون روز با هم میخواستیم بریم پارک خوش بگذرونیم که ای کاش نمی رفتیم.

اون رو تاب نشسته بود و من داشتم هلش میدادم و در همین حال داشتیم با هم دیگه حرف می زدیم.

بعد از حدود یه 40 دقیقه ای که روی یکی از نیمکت ها ی پارک نشسته بودیم

دیدم که یکی با سیلی از پشت زد به من.

برگشتم دیدم بابای سحره.وای چه مشکلی . تا منو دید گفت پس فهمیدم که اون روز تو مقصر بودی .اومد تا یه سیلی به سحر بزنه اما نذاشتم گفتم چرا اون رو میزنی بیا منو بزن.سحر همین جوری داشت گریه می کرد و به من می گفت مسعود از اینجا برو.

باباش به من گفت تو خجالت نمی کشی دختر منو اذیت می کنی.سحر همین جور که داشت گریه می کرد به باباش گفت :بابا بخدا اون منو اذیت نکرده.منم دیگه طاقت نیاوردم و با صدای خیلی بلند به باباش گفتم:من اونو دوسش دارم اینو می فهمی یا نه.دیدم باباش سرش رو برگردوند و با انگشت اشاره  چند نفر رو گفت   بیان اونجا .چند تا پسر بودن اومدن و من رو گرفتن و کتکم زدن.من نمی تونستم حریف چهار نفر بشم بخاطر همین هیچ عکس العملی انجام ندادم .بعد از حدود 10 .15 دقیقه بابای سحر بخاطر اینکه سحر خیلی بهش اصرار کرد که منو نزنن منو ول کردنو رفتن.

ساعت حدود 1 یا فکر کنم 2 بعد از ظهر بود.رفتم تو دستشویی پارک و خون های رو صورتم رو پاک کردم.

ساعت 3 رسیدم خونه مادرم تا منو دید گفت چرا صورتت اینطور شده گفتم هیچی نشده امروز ورزش داشتیم توپ خورد توی صورتم.گفت مگه شما امروز امتحان نداشتید ورزش کجا بود.دیگه حسابی گیر کرده بودم نمی دونستم چی جوابش رو بدم گفتم حالم خوب نیست بذاربرم بخوابم.گفت نه نمیشه تا نگی چی شده نمیذارم بری بخوابی.اینقدر اصرار کرد که آخرش اعصابم خورد شد و همه چی رو بهش گفتم.

آخرش گفت به به چه پسری .پس آقا بخاطر یه دختر عوضی خودش رو به این روز انداخته.

دیگه نتونستم طاقت بیارم (یعنی کنترل خودم رو از دست دادم)و به مادرم گفتم من اونو خیلی دوسش دارم حتی بیشتراز تو .من نمیخوام اونو از دستش بدم و خلاصه حرف هایی زدم که واقعا الان خیلی از اون حرف هام پشیمونم.

حدود یکی دو هفته ای نه دیدمش نه دیگه باهاش حرف زدم.

زنگ میزدم به گوشیش باباش بر میداشت دیگه نمی دونستم چیکار کنم.می خواستم به هر قیمتی شده ببینمش.

2 ماه ندیدمش.

یک شب توی اتاق چت یاهو داشتم همیجوری ول می گشتم دیدم یه نفر پی.ام داد

هیچ اعتنایی بهش نکردم ولی دیدم یه کمی داره مثل سحر صحبت می کنه.بعد از یه چند دقیقه  دیدم برام نوشت می خوام باهات درد دل کنم.(هنوز مطمین نشده بودم که خودشه)

بهش گفتم مگه تو که منو نمیشناسی .گفت اشکال نداره.گفتم باشه شروع کن.

چیزایی برای من گقت که برام مقدور نیست که اینجا براتون بگم برام می گفت یه دوست پسر دارم(منو می گفت)که الان چند وقته ندیدمش و اتفاقاتی که براش افتاده بود(یعنی برامون افتاده بود)رو برام می گفت.

بعد از چند دقیقه بهش گفتم ویس (گوشی)گفت آره(میخواستم مطمین بشم خودشه یا نه)وقتی با هم صحبت کردیم دیگه مطمین شدم خودشه داشتم گریه می کردم(واقعا اینجا  قسمت بود که ما دوباره همدیگه رو پیدا کنیم و همش کار خدا بود)نمی دونستم چی بهش بگم این همه مدت ندیده بودمش صداش رو نشنفته بودم.دیدم یه باره صداش قطع شد.خیلی سریع به موبایلش زنگ زدم دیده خدا رو شکر این دفعه خودش برداشت تا ساعت1 نیمه شب با هم حرف زدیم .(مامانم تا اون موقع هنوز به بابام قضیه رو نگته بود)

دیدم بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم و می خواستم بخوابم یه صدایی اومد ,یه صدایی که آروم داشت اسم منو صدا می کرد رفتم دیدم بابامه می خواستم سلام کنم که غافلگیرم کرد و یه سیلی محکم زد رو صورتم .بهم گفت با کی داشتی حرف میزدی نصفه شبی.

منم گفتم هیچکی بخدا.گفت فردا تکلیفت رو روشن می کنم موبایلم رو هم ازم گرفت.

فردا صبح خیلی زود  بلند شدم و رفتم بیدارش کردم گفتم بابا بیا تکلیفم رو روشن کن.

بعد از اینکه صبحانش رو خورد اومد و به من گفت :ما باید تا چند روز دیگه از اینجابریم و تو هم باید خودت رو آماده کنی.من تا اومدم حرفی بزنم و به قولی گفتنی اعتراض کنم گفت دیگه اما و اگر نداره (مامانم دیشب که داشتم با سحر صحبت می کردم همه چیز رو به بابام گفته بود)من گفتم بابا من نمیام دیدم نه بابا دیگه آب از آسیاب گذشته.

خیلی زود زنگ زدم به سحر هم چی رو براش گفتم اون گفت نمی دونم چی بگم بهت و زود گوشی رو قطع کرد.

اون چند روز خیلی زود گذشت و من باید برای فردا حاضر میشدم تا به شهر (ویران مانده) جدید مان برویم هنوز من با مادرم صحبت نمی کردم یعنی حدود 2 ماه بود که  با مادرم صحبت نمی کردم.

روز اسباب کشی اصلا دست به سیاه و سفید نزدم و رفتم بیرون تا اونا همه چی رو جمع کنن .تو اون چند ساعته باقی مونده فقط با سحر صحبت می کردم.تا اینکه دیگه هیچ راهی نداشتم و باید مطیع کار روزگار بودم.

دوستانی که این متن طولانی رو تا آخر خوندید (ازتون خیلی خیلی ممنونم) میخواستم منو راهنمایی کنید و راه رو به من نشون بدید من الان حدود 6 ماهی هست که عزیز دلم عشقم سحر رو ندیدم شما بگید چکار کنم که دوباره بتونم سحر رو بدست بیارم و بتونم اونو ببینم و باهاش رابطه برقرار کنم .اون دیگه مثل سابق نیست  هر موقع بهش زنگ میزنم خیلی با سردی باهام حرف میزنم هر چی دلیل این کارش رو می پرسم جواب نمیده.

شما بگید من چیکار کنم  تا دوباره بتونم دلش رو بدست بیارم

بخدا نمی دونم چیکار کنم

خیلی دوسش دارم خیلی زیاد

ترو خدا منو راهنمایی کنید

تو بخش نظرات همین وبلاگ منو راهنمایی کنید.

نظر مدیر: اگه من جای تو بودم اول با دختره اتمتم حجت میکردم که بفهمم اون هم دوستم داره و بعد میرفتم سراغ بابام و بعئ سراغ خانواده دختره.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:37  توسط بشیر   | 

پنجشنبه هشتم آذر 1386
راستش تازه دانشگاه قبول شده بودم یه شب بعد چند وقت ان شدم دیدم که ادد لیستام نیستن اخه من فقط با ادد لیستام چت می کردم.حوصلم سر رفته بود واسه همین رفتم تو روم روم 23 اخه همیشه تو این روم میرفتم یه ایدی رو دیدم نظرمو جلب کرد دوس داشتم بهش پ.م بدم این کارم کردم مسه همیشه با سلام احوالپرسی شروع کردم بعدم با یه خداحافظ تموم البه یه جورایی ازش خوشم اومد واسه همین اددش کردم.تا تقریبا یه ماه هر شب درست سر ساعت 9.30 ان می شدم اونم بود.با بقیه واسم فرقی نداشت ولی چون مودب بود ازش بیشتر خوشم می اومد مودب و تقریبا جذاب این کار ما تا 6ماه طول کشید.راستش با اینکه ظاهر و موقیعت خوبی داشتم اصلا دنبال دوست دختر و ایت حرفا نبودم.فقط فکرم باشگاه و درس بود.واسه همین اصلا در مورد دوستی باهاش حرف نمی زدم ولی یه جورایی بهش عادت کرده بودم.تااینکه تو تابستون که من کلاس نگرفته بودم و بیشتر میرفتم مغازه کمک پدرم اونجا یه دوست داشتم به اسمه میلاد خیلی پسر گلی بود با اینکه سنش از من کمتر بود خیلی با هم دوست بودیم.اون تازه ایدی ساخته بود منم با یه  یکی از پروفایلام اذیتش می کردمو خودمو یه دختر معرفی کردمو سر به سرش میذاشتم به سارا گفتم که بره و بهش پ.م بده اونم این کارو کرد  و می گفت میلاد بهم گفته که باهاش دوست شم منم شمارمو به سارا دادم که به میلاد بده که اذیتش کنیم خلاصه کلی سر به سرش میذاشتیم می خندیدم البته بعدان بهش گفتم خودشم کلی خندید.تا اینکه یه روز یه اسم اس استباهی به گوشیه من اومد متنشو هنوز حفظم نوشته هاش خیلی شبیه سارا بود
واسه همین من بهش پیام دادم که اشتباه گرفتین اخه منو با دوستش اشتبه گرفته بود اسمه دوستشم صبا بود.اون معذرت خواهی کرد گفت دیگه تکرار نمیشه ولی من شیطنتم گل کرد گفت اشکال نداره تکرار شه واسه همین چند تا پیام شب واسش سند کردم اونم همین کارو کرد حسی عجیبی داشتم می ترسیدم اون نباشه واسه همین چند بار می خواستم که بهش بگم اشتباه گرفتم و تمومش کنم ولی نشد هرچی بیشتر از کلمات سارا استفاده می کرد بیشتر امیدوار می شدم با لاخره فهمیدم که خودشه تا اینکه یه روز پیام داد که بهش زنگ بزنم می خواد همه چیو بگه وقتی گفت زنک بزن خندم گرفت که چرا خودش زنگ نمیزنه اون موقه فهمیدم که صد در صد خودشه تماس گرفتم دیدم که بله حدسم درست بود خودش بود خودشو معرفی کردو معذرت خواهی کرد .همش می خندید خیلی خوشحال شدم خیلیم حول  چون بار اولی بود که با یه دختر حرف می زدم.دوست نداشتم هیچ وقت قطع کنه  ولی خوب بعده خدا حافظی بهش پیام دادم که می تونم بازم بهتون پیام بدم تونم قبول کرد تا بعده 3ماه بهش زنگ می زدم خیلی دوسش داشتم هر روز بهش زنگ می زدم با هم حرف می زدیم واقعا اروم می شدم در صورتی که حتی ندیده بودمشم.ولی واقعا دوسش داشتم.تا اینکه میدیدم اگه یه روز من به اون پیام نمی دادم یا زنگ نمی زدم اونم نمی زد یه بار امتحانش کردم یه هفته نه بهش پیام دادم نه زنگ زدم اون حتی یه زنگم نزد خیلی حالم گرفته شد نمی خواستم دیکه بهش زنگ بزنم ولی نتونستم.چند بار بهش گفتم که دوسش دارم ولی اون حتی یه بارم بهم نگفت همش پیام می داد دوست داشتم یه بار خودش بگه اما نه نشد تا اینکه یه روز یه پیام اشتباه بهم داد ناراحت شدم بهش گفتم معذرت خواهی کرد ولی من نم دونستم چم شده بود از دستش ناراحت بودم همش بهونه می گرفتم شاید اگه یه بار بهم می گفت که منم واسش ارزش داشتم اینطوری نمی شد اما افسوس که غرورش بهش اجازه نمی داد جوابه پیاماشو ندادم گفتم شاید زنک بزنه اما نزد  حالم یلی گرفت بهش زنگ زدم خیلی سرد شده بودم احساس می کردم تو این مدت بازیچه بودم.با سردی با هاش حرف زدم.خودم خیلی ناراحت شدم اما گفتم شاید بفهمه و از دلم در یباره اما نه انگار اون یه جوره دیگه برداشت کرده بود.یه روز بهم پیام داد که دیگه نمی خواد منو ناراحت کنه و دیگه من بهش پیام ندم و زنگ نزم خیلی حالم گرفت چند بار خوندمش خیلی ناراحت بودم واسه همین گفتم باشه .اما نتونستم جلویه خودمو بگیرم بعده 10 روز بازم بهش پیام دادم جواب نمی داد زنگ زدم بر نمی داشت .خیلی حالم گرفته شد با گوشی دوستم بهش زنگ زدم دیدم بر داشت اما خیلی سرد جوابمو داد اون لحظه صد بار خورد شدم وسر کلاسمم نرفتم رفتم تو خیابون قدم زدم با همه دعوا داشتم بازم نتونستم جلو خودمو بگیرم هر روز به وب لاگش میرفتم خیلی خوشحال بودم  چون وب لاگشو خیلی دوس داشت تا اینکه یه روز ان شد  بازم پ.م داد از ته دلم خوشحال شدم.ولی بازم دلمو شکست گفت که تو الان وقت یه دوست چتی هستی دلم شیکست.ولی نخواستم ناراحتش کنم هیچی نگفتم تا اینکه شب دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی اون باز وسط حرفا جوابمو نداد خیلی ناراحت شدم .
دلم می خواست که خودمو خال کنم واسه همین بهش گفتم که اشتباه کردم که غرورمو شیکستم چون فهمیدم که اون واقعا منو دوس نداشته واسه همین به خاطر اینکه اون راحت شه از دستم با اینکه خیلی سخت بود یه حرفایو زدم که دلم نمی خواست ولی هنوزم بیشتر وقتا ناشناس یه وب لاگش سر میزنم چون واقعا نمی تونم فراموشش کنم
 ولی ای کاش میدونست که چقدر دوسش دارم 
 
امیدوارم که هر جا هست خوش باشه
 
 
 نظر مدیر : هر چه زودتردلش رو به دست بیار و سوء تفاهم را رفع کن. وقت رو تلف نکن.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:54  توسط بشیر   | 

دوشنبه پنجم آذر 1386

 

سال 83 بود ... خرداد .. همه بچه هاي كلاس داشتن دنبال جا براي كار اموزي ميگشتن . من به اصرار معلمم رفتم و با يه انستيتو زبان صحبت كردم براي كار اموزي . اونا هم قبول كردن . از روز 31 خرداد 83 شروع كردم .. اونجا خيلي عرق ريختم .. از ساعت 8 صبح تا 8.5 شب كلاس داشتم و از ساعت 1.5 تا 3.5 بعد از ظهر استراحت داشتم . صاحب امتياز اون انستيتو از كارم خوشش اومد و گفت تا اخر تابستون اينجا بمون . قبول كردم . اخراي تابستون بود ... نزديكاي مهر كه ازم خواست كه توي مدرسه دختروونه ش كار كنم .. بعد از كلي ناز اوردن بالاخره قبول كردم و اونجا شدم مسئول و مدرس كامپيوتر .. اونجا هم خيلي عرق ريختم .. شده بودم دست راست مدير مدرسه . چنتا همايش براش بر گزار كردم .. هم كار گردان بودم هم مسئول فني و هم عكاس و ... خلاصه همه كار ميكردم . اونجا يه دختر بود كه من يهو فهميدم دلمو برده . خيلي خانوم بود . ولي خوب .. من با عشق و عاشقي ميونه خوبي نداشتم و خواستم فراموشش كنم . اول به خودم تلقين كردم كه خيلي ازش بدم مياد .. دنبال عيباش مي گشتم .. ولي فايده نداشت . بعد .. يه ماه سر كار نرفتم تا شايد موفق بشم . اما بازم نشد .. دقيقا"‌روز اول بعد از مرخصي سر صف چشمم خورد به چشمش ( بهنوش ) .. يه خنده كرد و با سر سلام كرد جوابشو دادم و به راهم ادامه دادم اما يه دفه حالم خيلي بد شد و چشمام سياهي رفت يه احساس خيلي بدي داشتم يه احساس دلهره همراه با ترس .. عجيب بود .. داغ كردم و همزمان يخ شدم تا حدي كه گرمي نفسمو هم حس مي كردم ( هنوز هم وقتي كه اونو مي بينم و توي چشام نگاه مي كنه چند دقيقه يي همين حس رو دارم ) .. خلاصه همون جا كه بودم نشستم و سرمو گرفتم .. يكي از همكارا فهميد و اومد .. پرسيد چي شد ؟ بهش گفتم هيچي فقط نمي دونم چي شد كه سرم يهو گيج رفت و نتونستم سر پا بايستم .. منو برد دفتر يه خورده اب قند داد به من تا خوب شدم . از اون روز به بعد حالم بدتر و بدتر شد .. بازدهيم رسيده بود تقريبا" به 20%‌ سابق ... يه نمايشگاه كامپيوتر هم توي شهرمون مي خواست بر گزار بشه .. كه اين مدرسه هم يه غرفه توي اون رزرو كرده بود .. به همين خاطر بهنوش كه رشته معماري مي خوند با چنتا از دوستاش طرح دكور اون غرفه رو به عهده گرفتن و از من هم كمك خواستن يه طرحي بود كه به ديوار نصب مي شد مثل كاغذ ديواري و شكل ديوارهاي تخت جمشيد ( برجسته ) بود .. من براشون طراحياي توي كامپيوتر رو انجام مي دادم و با ويدئو پروژكتور روي ديوار مينداختم .. اونا هم طرح ها رو روي يونوليت پياده مي كردن و روشون كار مي كردن .. و هر روز بيشتر از روز قبل به اون وابسته مي شدم .. گذشت نمايشگاه هم بهمن 83 برگزار شد و تموم شد . هميشه با خودم كلنجار مي رفتم و مي خواستم هر جور كه شده اونو فراموش كنم ( نمي دونم چه لجبازي بود ؟ ) .. يه روز بازرساي اداره آموزش و پرورش اومدن كه ا