سلام آقا بشير فكر نميكردم بياي خيلي خوشحلام كردي لطف كردي ممنونم دوست عزيز
از وقتي كه معناي عاشقي رو فهميدم و سر گذشت عاشقا رو ديدم به دلم گفتم حق نداري عاشق بشي هر كسي حرف عاشقي رو ميزد بهش مي گفتم يه موقع عاشق نشي آخه ميگن بد درديه اما غافل بودم از خودم كه يه دل نه صد دل عاشق محمد شدم محمد پسر خاله ي منه اون خواهر نداره ئاسه همين من و بقيه ي دختر خاله هام عين خواهراش هواشو داشتيم و نمي ذاشتيم نداشتن خواهر رو حس كنه ...ميون همه ي دختر خاله هش يعني خواهراش با من راحت تر بود صميمي تر بود و فقط با من درد و دل ميكرد يه روز تو يكي از همين درد و دلش بهش گفتم كه مثل بقيه ي برادرام دوستش دارم و اون در جواب بهم گفت اما من تو رو مثل بقيه ي خواهرام دوستت ندارم تو برام با اونا فرق داري بهم گفت پريا تو عشق مني من اونا رو دوست دارم اما عاشق توئم و تو رو واسه خودم مي خوام اون روز به حرفش خيلي فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه اونم واسه من فقط يه برادر نيست فهميدم كه منم عاشقشم ...
خلاصه
من و محمد با عشق هم زندگي مي كرديم و همه چي به خوبي پيش مي رفت ما نقشه ها براي آينده مون كشيده بوديم تا اينكه محمد يه كار جديد پيدا كرد از روزي كه اونجا مشغول به كار شد روز به روز از من دورتر شد ائنجا يه همكار خانم داشت كه به محمد ابراز علاقه كرده بود و اين شد كه تا به خود اومدم ديدم دو ساله عشقشو تو سينه نگه داشتم اما اون تو اين دو سال منو از دلش بيرون كرده من خودمو كنار كشيدم تا مزاحم اونو همكارش (در واقع دوستش) نباشم تا اينكه زمان خدمت محمد رسيد محمد با دختره قرار گذاشته بود كه تا آخر خدمتش منتظرش بمونه و.......محمد رفت ومن عاشق كاري جز دلتنگي براش نداشتم... همش دعا ميكردم كه زودتر برگرده و به قول و قرارش با اون دختر برسه با اينكه خيلي برام سخت بود.
دو ماه بعد از خدمت محمد اون بر گشت و وقتي سراغ دختره رو گرفت فهميد كه عقد كرده محمد اون روز خرد شد اون كه غرورش همه جا شهره بود اعتراف مي كرد كه شكسته ......... من تو اون روزا خيلي كم محمد رو مي ديدم وقتي مي اومد مرخصي خودشو تو خونه حبس مي كرد اون داشت روز هاي سختي رو مي گذروند و من طاقت ديدن حال و روزش رو نداشتم همش مي خواستم باهاش حرف بزنم مثل هميشه دلداريش بدم اما اون از من فرار ميكرد تا اينكه بلاخره تو يه موقعيت تونستم باهاش حرف بزنم اون زمان 3 يا 4 ماهي از ماجراي عقد دوستش مي گذشت اون روز كلي با محمد حرف زدم و آرومش كردم اما اصلا به روش نياوردم كه خودش چطور عشق منو فراموش كرده البته اونم حرفي نزد منم پيش خودم فكر كردم واقعا فراموش كرده كه يه روزي ادعا ميكرده پريا رو دوست داره ......
محمد كم كم وضع و اوضاعش بهتر شد و با اون قضيه كنار اومد منم خيلي خوشحال بودم كه بر گشته به همون روزاي قبل از خدمتش اون آروم آروم همه چيز رو فراموش كرد البته منم همش كنارش بودم و يه لحظ هم تنهاش نذاشتم حالا ديگه من براي محمد شده بودم همون پريا كه جاي خواهرش بود اما محمد هنوز براي من عشقم بود.
يه روز دختر خالم كه كاملا در جريان قضاياي پيش اومده بود در مورد من با محمد حرف زده بود و همه چي رو بهش گفته بود اينكه من هنوز عاشقشم اينكه تو اون روزا كه با اون دختر بوده من حتي يه ذره هم از حسم نسبت بهش كم نشده ... محمد خيلي تعجب كرده بود و گفته بود كه خيال مي كرده من ازش متنفر شدم بعد اون حرفا به دختر خالم گفته بود كاري كن پريا از فكر من بياد بيرون ...گفته بود من لياقت پريا رو ندارم و نميتونم خوشبختش كنم .....گفته بود كه پريا بايد منو فراموش كنه و بيشتر از اين خودشو اذيت نكنه
من با شنيدن اين حرفا دنيا رو سرم خراب شد اما تصميم گرفتم بازم صبر كنم و صبر كردم ماه هاي آخر خدمت محمد بود كه ازش خواستم بياد تا باهاش حرف بزنم و اونم قبول كرد اون شب يه شب عجيب بود يه شب تاريك كه آسمون حتي يه ستاره هم نداشت شبي كه من غرور نداشتم رو زير پا گذاشتم و دوباره با محمد راجع به اينكه چقدر دوستش دارم حرف زدم اون شب فقط اشك مي ريختم و ازش خواهش مي كردم كه تنهام نذاره... بهش گفتم محمد تو همه ي زندگي من هستي نمي تونم بي خيالت بشم... ازش خواستم به حرفام فكر كنه و تو يه فرصت ديگه جوابمو بده اما محمد بدون اينكه فكر كنه همون شب چوابمو داد ون تموم عشق منو با حرفش رد كرد.... اون گفت نه .. ما به درد هم نمي خوريم ..پريا بي خيال شو.. تو ميتوني يكي بهتر از من پيدا كني........اينا رو گفت و رفت
روزهاي تلخي رو پشت سر ميذاشتم حال و روز خوبي نداشتم شده بودم يه مرده ي متحرك كه فقط مي خواد بدونه چرا اين بلاها سرش اومده اما به هيچ جوابي هم نميرسه من نتونستم محمد رو فراموش كنم با اينكه بعد از اون شب بارها و بارها باهاش حرف زده بودم ...بارها ازش خواهش كردم....بارها التماسش كردم...ازش دليل خواستم...اما هيچ جوابي نگرفتم فقط اونم بارها و بارها تحقيرم كرد و منو پس زد...
نميدونستم چرا و به جرم كدوم گناه داشتم اين همه مجازات مي شدم فقط خودمو ميديدم كه روز به روز حالم بدتر ميشد و كاري هم از دستم بر نمي اومد فقط به اين حرف محمد فكر ميكردم كه ميگفت يه مشكلي داره كه نميتونه با من باشه ... ميگفت تو خوبي...تو هيچ مشكلي نداري... اما من نميتونم قبول كنم ...من يه مشكل دارم كه نميتونم با تو باشم....
مشكل !!!! مشكلي كه هيچ وقت نفهميدم چيه.....
گذشت تا5 تير همين امسال محمد بهم زنگ زد و گفت كه ازم كمك مي خواد محمد من عاشق شده بود عاشق دوست صميمي من و از من ميخواست كه كمكش كنم به عشقش برسه من بدون هيچ حرفي قبول كردم و همون شب با دوستم قرار گذاشتم و راجع به محمد باهاش حرف زدم
محمد عاشق شده بود يه عشق واقعي اين دفعه ديگه مي خواست هر جوري شده عشقش رو به دست بياره من بهش گفتم كه تو تازه عاشق شدي ... گفتم كه تو عاشق من يا همكارت نبودي... اون فقط دوست داشتن بود كه تو هم زود فراموششون كردي...اما ايندفعه ديگه واقعا عاشق شدي........
دوست من همه جي رو راجع به من و محمد ميدونست و واسه همين همون شب اول جواب منفي داد بعد از مدتي راضيش كردم كه تو اين مسئله اصلا منو در نظر نگيره....بهش گفتم خيال كن پريا هيچ وقت عاشق محمد نبوده... و.... و اون هم قبول كرد اما با اين وجود جوابش منفي بود و هست هنوز كه هنوزه دارم سعي مي كنم راضيش كنم و محمد رو به عشقش برسونم
اين آخرين حرفاي من با محمد راجع به خودمون بود:
- محمد جان ناراحت نباش توكل كن به خدا همه چي درست ميشه
- من به تو بد كردم منو ببخش
- اين چه حرفيه تو هچ بدي به من نكردي... مطمئن باش
- پريا.... من تو رو دوست داشتم ... فكر نكني مشكلم اين بوده كه عاشق شدم ... نه .... اصلا ...پريا من به خاطر يه مشكل از تو گذشتم اما تو ميتوني بدون هيچ مشكلي از من بگذري...
- اگه تو مي خواي باشه مي گذرم ... محمد تو حالا ديگه براي من فقط يه برادري كه دارم كمكش مي كنم عشقشو بدست بياره ... همين
جواب مدیر وبلاگ:تو عاشق واقعی بودی مطمعن باش پاداش کارای خوبت رو میبینی.
ای کاش همه ی عاشقا مثل تو بودند.مرسی.

