تبليغاتX
وبلاگ تخصصی عاشقان
شنبه سی ام شهریور 1387

سلام آقا بشير فكر نميكردم بياي خيلي خوشحلام كردي لطف كردي ممنونم دوست عزيز
از وقتي كه معناي عاشقي رو فهميدم و سر گذشت عاشقا رو ديدم به دلم گفتم حق نداري عاشق بشي هر كسي حرف عاشقي رو ميزد بهش مي گفتم يه موقع عاشق نشي آخه ميگن بد درديه اما غافل بودم از خودم كه يه دل نه صد دل عاشق محمد شدم محمد پسر خاله ي منه اون خواهر نداره ئاسه همين من و بقيه ي دختر خاله هام عين خواهراش هواشو داشتيم و نمي ذاشتيم نداشتن خواهر رو حس كنه ...ميون همه ي دختر خاله هش يعني خواهراش با من راحت تر بود صميمي تر بود و فقط با من درد و دل ميكرد يه روز تو يكي از همين درد و دلش بهش گفتم كه مثل بقيه ي برادرام دوستش دارم و اون در جواب بهم گفت اما من تو رو مثل بقيه ي خواهرام دوستت ندارم تو برام با اونا فرق داري بهم گفت پريا تو عشق مني من اونا رو دوست دارم اما عاشق توئم و تو رو واسه خودم مي خوام اون روز به حرفش خيلي فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه اونم واسه من فقط يه برادر نيست فهميدم كه منم عاشقشم ...
خلاصه
من و محمد با عشق هم زندگي مي كرديم و همه چي به خوبي پيش مي رفت ما نقشه ها براي آينده مون كشيده بوديم تا اينكه محمد يه كار جديد پيدا كرد از روزي كه اونجا مشغول به كار شد روز به روز از من دورتر شد ائنجا يه همكار خانم داشت كه به محمد ابراز علاقه كرده بود و اين شد كه تا به خود اومدم ديدم دو ساله عشقشو تو سينه نگه داشتم اما اون تو اين دو سال منو از دلش بيرون كرده من خودمو كنار كشيدم تا مزاحم اونو همكارش (در واقع دوستش) نباشم تا اينكه زمان خدمت محمد رسيد محمد با دختره قرار گذاشته بود كه تا آخر خدمتش منتظرش بمونه و.......محمد رفت ومن عاشق كاري جز دلتنگي براش نداشتم... همش دعا ميكردم كه زودتر برگرده و به قول و قرارش با اون دختر برسه با اينكه خيلي برام سخت بود.

دو ماه بعد از خدمت محمد اون بر گشت و وقتي سراغ دختره رو گرفت فهميد كه عقد كرده محمد اون روز خرد شد اون كه غرورش همه جا شهره بود اعتراف مي كرد كه شكسته ......... من تو اون روزا خيلي كم محمد رو مي ديدم وقتي مي اومد مرخصي خودشو تو خونه حبس مي كرد اون داشت روز هاي سختي رو مي گذروند و من طاقت ديدن حال و روزش رو نداشتم همش مي خواستم باهاش حرف بزنم مثل هميشه دلداريش بدم اما اون از من فرار ميكرد تا اينكه بلاخره تو يه موقعيت تونستم باهاش حرف بزنم اون زمان 3 يا 4 ماهي از ماجراي عقد دوستش مي گذشت اون روز كلي با محمد حرف زدم و آرومش كردم اما اصلا به روش نياوردم كه خودش چطور عشق منو فراموش كرده البته اونم حرفي نزد منم پيش خودم فكر كردم واقعا فراموش كرده كه يه روزي ادعا ميكرده پريا رو دوست داره ......
محمد كم كم وضع و اوضاعش بهتر شد و با اون قضيه كنار اومد منم خيلي خوشحال بودم كه بر گشته به همون روزاي قبل از خدمتش اون آروم آروم همه چيز رو فراموش كرد البته منم همش كنارش بودم و يه لحظ هم تنهاش نذاشتم حالا ديگه من براي محمد شده بودم همون پريا كه جاي خواهرش بود اما محمد هنوز براي من عشقم بود.

يه روز دختر خالم كه كاملا در جريان قضاياي پيش اومده بود در مورد من با محمد حرف زده بود و همه چي رو بهش گفته بود اينكه من هنوز عاشقشم اينكه تو اون روزا كه با اون دختر بوده من حتي يه ذره هم از حسم نسبت بهش كم نشده ... محمد خيلي تعجب كرده بود و گفته بود كه خيال مي كرده من ازش متنفر شدم بعد اون حرفا به دختر خالم گفته بود كاري كن پريا از فكر من بياد بيرون ...گفته بود من لياقت پريا رو ندارم و نميتونم خوشبختش كنم .....گفته بود كه پريا بايد منو فراموش كنه و بيشتر از اين خودشو اذيت نكنه
من با شنيدن اين حرفا دنيا رو سرم خراب شد اما تصميم گرفتم بازم صبر كنم و صبر كردم ماه هاي آخر خدمت محمد بود كه ازش خواستم بياد تا باهاش حرف بزنم و اونم قبول كرد اون شب يه شب عجيب بود يه شب تاريك كه آسمون حتي يه ستاره هم نداشت شبي كه من غرور نداشتم رو زير پا گذاشتم و دوباره با محمد راجع به اينكه چقدر دوستش دارم حرف زدم اون شب فقط اشك مي ريختم و ازش خواهش مي كردم كه تنهام نذاره... بهش گفتم محمد تو همه ي زندگي من هستي نمي تونم بي خيالت بشم... ازش خواستم به حرفام فكر كنه و تو يه فرصت ديگه جوابمو بده اما محمد بدون اينكه فكر كنه همون شب چوابمو داد ون تموم عشق منو با حرفش رد كرد.... اون گفت نه .. ما به درد هم نمي خوريم ..پريا بي خيال شو.. تو ميتوني يكي بهتر از من پيدا كني........اينا رو گفت و رفت
روزهاي تلخي رو پشت سر ميذاشتم حال و روز خوبي نداشتم شده بودم يه مرده ي متحرك كه فقط مي خواد بدونه چرا اين بلاها سرش اومده اما به هيچ جوابي هم نميرسه من نتونستم محمد رو فراموش كنم با اينكه بعد از اون شب بارها و بارها باهاش حرف زده بودم ...بارها ازش خواهش كردم....بارها التماسش كردم...ازش دليل خواستم...اما هيچ جوابي نگرفتم فقط اونم بارها و بارها تحقيرم كرد و منو پس زد...

نميدونستم چرا و به جرم كدوم گناه داشتم اين همه مجازات مي شدم فقط خودمو ميديدم كه روز به روز حالم بدتر ميشد و كاري هم از دستم بر نمي اومد فقط به اين حرف محمد فكر ميكردم كه ميگفت يه مشكلي داره كه نميتونه با من باشه ... ميگفت تو خوبي...تو هيچ مشكلي نداري... اما من نميتونم قبول كنم ...من يه مشكل دارم كه نميتونم با تو باشم....
مشكل !!!! مشكلي كه هيچ وقت نفهميدم چيه.....
گذشت تا5 تير همين امسال محمد بهم زنگ زد و گفت كه ازم كمك مي خواد محمد من عاشق شده بود عاشق دوست صميمي من و از من ميخواست كه كمكش كنم به عشقش برسه من بدون هيچ حرفي قبول كردم و همون شب با دوستم قرار گذاشتم و راجع به محمد باهاش حرف زدم
محمد عاشق شده بود يه عشق واقعي اين دفعه ديگه مي خواست هر جوري شده عشقش رو به دست بياره من بهش گفتم كه تو تازه عاشق شدي ... گفتم كه تو عاشق من يا همكارت نبودي... اون فقط دوست داشتن بود كه تو هم زود فراموششون كردي...اما ايندفعه ديگه واقعا عاشق شدي........
دوست من همه جي رو راجع به من و محمد ميدونست و واسه همين همون شب اول جواب منفي داد بعد از مدتي راضيش كردم كه تو اين مسئله اصلا منو در نظر نگيره....بهش گفتم خيال كن پريا هيچ وقت عاشق محمد نبوده... و.... و اون هم قبول كرد اما با اين وجود جوابش منفي بود و هست هنوز كه هنوزه دارم سعي مي كنم راضيش كنم و محمد رو به عشقش برسونم
اين آخرين حرفاي من با محمد راجع به خودمون بود:
- محمد جان ناراحت نباش توكل كن به خدا همه چي درست ميشه
- من به تو بد كردم منو ببخش
- اين چه حرفيه تو هچ بدي به من نكردي... مطمئن باش
- پريا.... من تو رو دوست داشتم ... فكر نكني مشكلم اين بوده كه عاشق شدم ... نه .... اصلا ...پريا من به خاطر يه مشكل از تو گذشتم اما تو ميتوني بدون هيچ مشكلي از من بگذري...
- اگه تو مي خواي باشه مي گذرم ... محمد تو حالا ديگه براي من فقط يه برادري كه دارم كمكش مي كنم عشقشو بدست بياره ... همين

 

جواب مدیر وبلاگ:تو عاشق واقعی بودی مطمعن باش پاداش کارای خوبت رو میبینی.

ای کاش همه ی عاشقا مثل تو بودند.مرسی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:5  توسط بشیر   | 

چهارشنبه نهم مرداد 1387
نمی دونم چرا همیشه آخرش کسی بازنده میشه که از اول هیچ کاره بوده مثل من .
من عاشق نبودم خودش عاشقم کرد من نمی خواستمش خودش اصرار کرد
نمی دونستم عشق یعنی چی ! خودش یادم داد با آغوش گرمش با بوسه هاش
با تیغ و رگ دستش که فقط می خواست بفهمونه عاشقه
در نهایت با اینکه عاشقش شده بودم حرف جدایی رو زدم و قبول کرد (همین یک ماه پیش ) کارهاش خسته ام کرده بود ( با هم فامیلیم ) خانواده ام رو ازم گرفت.
البته از اول همه چیز رسمی پیش می رفت تا اینکه بار دوم که به خواستگاریم اومد بابام دست رد به سینه اش زد فقط به خاطره اینکه پدرم با پدر اون یه اختلاف خیلی قدیمی داشتند و دارند اما پدر اون همیشه به بابام می گفت که دنیای بچه هامون
رو خراب نکن این پدر من بود که زیر بار هیچ حرفی نمی رفت چون مغرور بود .
جلوی بابام غوغا کرد . بی رحمی پدرم یادم نمیره

هیچی بدتر از این نیست که آدم مجبور بشه بین خانواده و عشقش یکی رو انتخاب کنه بعدش وقتی شکست می خوره راه برگشت نداشته باشه

هیچی بدتر از این نیست که ............بذار نگم دیگه نمی تونم این قسمتش آتیشم میزنه
نمی دونم من مقصر بودم یا اون فقط اینو میدونم که به خاطره من کم نیاورد تا روز آخر
روزی هم که روز جدایی بود همون عشق روز اول توی چشماش موج میزد با یه التماس نگاه می کرد مثل همون التماسی که اول راه بهم می گفت باهام بمون
تا ........
مردونگیشو دوست داشتم آخه خیلی با غیرت بود اما غیرتش مانع از محبتش نمیشد
و باعث غرور نمیشد .
موقع خداحافظی به من گفت هنوزم دوست دارم برو ولی به یادم باش
همش فکر می کنم چرا وقتی گفتم نمی خوامت اونم قبول کرد و رفت خودمم موندم

 

نظرمدیر:یک جوری بایدعاشقا به هم نرسند این رسم زندگیه.این دفعه پدر باعث شد که باز هم دو عاشق ناکام بمانند.اما بدون قشنگیه این عشق ها نرسیدن هستش.صبوری کن.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:56  توسط بشیر   | 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387
از همه دوستان معذرت میخوام که چند ماهی هستش که اپ نکردم.ادم تو این دنیا انقدر کار داره که به خیلیهش نمیرسه. بازم معذرت میخوام.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:39  توسط بشیر   | 

جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
سلام
تا 12سالگی زندگیم مثل بقیه ی دخترا بود...آروم وساده...
تا اینکه بابام امتحان اعزام به خارج دادو قبول شد...تابستون 83بود...باید می رفتیم جده(در عربستان)همه ی وسایل سفر رو آماده کردیم و 31شهریور پرواز داشتیم....
مدارس شروع شد...پدرم مدیر مدرسمون بود...و مدرسمون مختلط بود...
من سال اول راهنمایی بودم...یه دختر لوس و نازنازیه کوچولو...و البته خیلی هم دل نازک ومهربون...
اواسط سال بود که یه خانواده ی ایرانیه دیگه اومد...اونجا چون محیط کوچیک بود و تعداد ایرانیا کم بود همه با هم بودیم وبه هم کمک می کردیم...پدرم هم به این خانواده کمک کرد و جوری شد که پدرم و اون آقا با هم خیلی جور شدن...این آقا 3پسر داشت...2 دوقلو و یکی تک.اون سال دو قلوها سال سوم راهنمایی بودن و اون یکی 5دبستان...
من درس ریاضیم زیاد خوب نبود و بابام به یکی از اون دوقلوها(امین)گفت بهم تو درس ریاضی کمک کنه...
داستان از اینجا شروع شد...
اوایل روزی 2ساعت باهام ریاضی کار می کرد...جوری شده بود که هیچ کدوم نمی تونستیم یه روز همدیگرو نبینیم...
وقتی مشکلای ریاضیم هم حل می شد با هم خط کار می کردیم...
با هم خیلی جاها می رفتیم...خیلی دوستش داشتم...
خیلی بهش وابسته شده بودم...نمی دونین چندبار باهم دور کعبه طواف کردیم
هیچ کدوم هم لازم نمی دیدیم که به هم بگیم چقدر همدیگرو دوست داریم...یعنی هر دومون کامل می دونستیم تو دل اون یکی چی می گذره...
2سال با هم بودیم...خیلی وابسته شده بودیم...مامان اینا هم عادت کرده بودن...
یه روز رفته بودیم کنار دریا(کورنیش) بابام زنگ زد گفت بدو بیا مهمون داریم از ایران اومده...
امین پفت من می مونم دوباره می رم خونه...اومد از خیابون ردم کنه....دستمو گرفتوجلوتر از من رفت...
و یهو..............................................................................
تا چهلمش باور نمی کردم...دیوونه شده بودم....نمی دونم می تونین بفهمین چقدر سخته..
ولی.........خدا تنهام نذاشت این بهترین دلگرمیه منه که خدای خوبم همیشه باهامه...
حالا هم امیدم فقط به خداست...حتما صلاحه من اینجوری بوده
ولی هنوزم امین و دوست دارم..................  .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:12  توسط بشیر   | 

دوشنبه ششم اسفند 1386

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:21  توسط بشیر   | 

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
سلام اسم من محموده ، قبلا" هم یه سرگذشت رو براتون گذاشتم . اما اون سرآغاز بدبختیایی بود که من داشتم نمی دونم شاید ناشکری باشه ، ولی حس می کنم این جور شکست های روحی جزئی از زندگی من شده ، این قدر که می ترسم با دختری دوست بشم . نه فکر کنید نمی تونم نه ، نمی خوام از خودم تعریف کنم اما پسر حاضر جوابی هستم و کم نمی یارم . ولی ، اصلا" چرا دارم حرف زیادی می زنم می رم سر اصل ماجرا :
(( تمامی اسامی غیر از خودم و ساره (دختر ماجرا) مستعار هستند . ))
 
بهمن 85
همه چیز از جشن تولد افشین شروع شد . کاشکی که نمی رفتم . اما سرنوشت این طور برام رقم خورده بود . مثل همیشه یه گوشه نشستم و توی افکار سمی خودم غرق بودم ((منظورم از افکار سمی همون سوءظن به همه و خاطرات درهم برهم قبلا" است . )) افسانه خواهر افشین اومد طرفم و گفت :
 
محمود باز که توی خودتی بلند شو بیا ببینم .
بابا بیخیال ما باش .
بلند شو ببینم .
 
به زور من و بلند کرد و من رفتم روی مبل پیش همه نشستم . یه دختره ای اومد نشست جفت من و شروع کرد به چرت و پرت گفتن . می خواستم یه جوری از اون فاصله بگیرم اما اون قطار حرفهاش تموم شدنی نبود . دیگه داشت کفرم رو بالا می یورد . بهش گفتم :
 
خانوم اینجا جشن تولده جای درد دل کردن نیست .
جواب داد : خب راستش دیدم شما هم گرفته اید گفتم باهاتون صحبت کنم بلکه یکم از این حالت بیاین بیرون .
جان من بیخیال بذارید من توی خودم باشم .
نمی شه اصلا" حالا که این طوری باید با من صحبت کنید .
بیخیال بابا من آدمی هستم که به درد همصحبتی بودن نمی خورم . در ضمن اینجا هم نمی خوام بین همه با دختر صحبت کنم .
چیه خجالت می کشی .
ببین من با پدرم هم رودرواسی ندارم اون اسم تک تک دوست دخترایی که داشتم رو می دونه پس این چیزا نیست . خواهشا" تمومش کنید .
به یه شرط این که به من زنگ بزنید .
 
و شماره خودش رو به من داد . من نخواستم قبول کنم اما نمی خواست شر بشه . به خودم گفتم شماره رو می گیرم ولی بهش زنگ نمی زنم . از جشن تولد چند روزی گذشت . خیلی وقت بود که با دختری ارتباط نداشتم . هم می ترسیدم هم یه چیزی درونم می گفت که بهش زنگ بزن . بعد چند روز با خودم کلنجار رفتن بهش زنگ زدم و گفتم که می خوام ببینمش . اونم قبول کرد و باهاش قرار گذاشتم . بعد از کلی چرت و پرت گویی های معمول از من خواهش کرد که باهاش دوست بشم . منم تو دوراهی بودم . از یه شروع دیگه می ترسیدم ، می ترسیدم که بازم مثل همیشه آخرش من بمونم و یک دنیا خاطرات تلخ . اما قبول کردم و خودم رو به دست سرنوشت سپردم . روزها می یومد و می رفت و من هنوز فقط یه حس دوستی ساده با ساره داشتم . اما اون زنگ زداناش هر روز بیشتر می شد . منم یه حس تعلق خاطر بهش پیدا کرده بودم . برام یه عادت شده بود . سه ماه گذشت و من می ترسیدم حس دورنیم رو به ساره بگم . می ترسیدم خراب بشه . توی یه ملاقات خیلی هیجان زده بود . بهش گفتم:
 
چیزی شده ؟ چرا اینقدر می لرزی . هوا که دیگه داره گرم می شه .
نه .
پس چیه ساره اگه من رو قابل می دونی بهم بگو ((راستش من می تونستم خودم رو کنترل کنم و حس درونم رو توی چهره ام نمایان نکنم . ))
نمی دونم چطوری بهت بگم .
هر طوری که راحت تری بگو . چیه نمی کشمت که .
 
می خواست صحبت کنه اما به وضوح تمام صداش می لرزید و نمی تونست صحبت کنه ، بعد از یک دقیقه من و من کردن گفت :
 
راستش محمود من نمی دونم که تو چی می گی یا چیکار می کنی . اون چیزایی رو که از تو شنیدم نمی ذاره حسم رو بگم . اما خب چیکارش کنم دست خودم نیست .
خب بگو دیگه کم کم داری نگرانم می کنی .
محمود راستش از همون لحظه اول که دیدمت از تو خیلی خوشم اومد . اما هر روز که می گذشت این حس بیشتر می شد و تا این که فهمیدم : من ، من ، اااااااااه .
تو چی بگو دیگه
من دوستت دارم من عاشقتم .
 
از همون چیزی که می ترسیدم من اون رو دوست داشتم اما در حد یک دوست صمیمی . اما حالا از چیزی که می ترسیدم سرم اومد . بازم یه شروع دیگه . اشک از چشماش سرازیر شده بود . دستش رو گرفتم ازش خواستم بریم بیرون . از شانس همون موقع افشین بهم زنگ زد و گفت من تنهام بیا پیشم . منم به ساره گفتم و اونم قبول کرد و با هم رفتیم پیش افشین . من اون رو بردم توی اتاق افسانه و کنارش نشستم . سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گریه می کرد . اون رو دلداری می دادم اما اروم نمی شد . تصمیم خیلی سختی بود . کلمه ای گه از گفتنش می ترسیدم اما تنها راه چاره من توی اون وضعیت بود .
 
ساره من رو ببین می خوام یه چیزی بهت بگم ((سرش رو بلند کرد و من و نگاه کرد)) . منم دوستت دارم . منم عاشقتم . پس بس کن که نمی تونم اشکات رو ببینم .
 
هنوز حرفم رو تموم نکرده بودم اون رو کشیدم طرف خودم  لبهام رو روی لبای نازش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدنش ((با این که امروز همه چیز نسبت به اون روز عوض شده اما مزه لباش هنوز روی لبام مونده)) خودش هم جا خورد اما اونم خودش شروع کرد به بوسیدن لب من . من روی تخت خوابیدم ساره رو توی بغلم گرفتم . افکار سمی به طرز وحشتناکی به مغزم هجوم می یوردند . می خواستم فریاد بزنم . همه بدنم داغ داغ شده بود . با این که خیلی وقت بود که شراب نمی خوردم و به خودم قول داده بودم که نخورم . اما نتونسم پس وقتی مطمئن شدم خوابیده رفتم و از افشین شراب خواستم . اولش تعجب کرد اما وقتی من رو دید برام آوورد . تند تند لیوان ها رو خالی می کردم . دیگه حالم دست خودم نبود . برشگتم پیش ساره ((ببخشید اگه طولانی شده اما خب چیکارش کنم تازه خلاصش کردم )) تا فردا ظهرش خوابیدم ، حتی نفهمیدم کی ساره رفت .
 
روزا می یومدن و می رفتن و من بیشتر به ساره مطمئن می شدم . کم کم باورش کرده بودم و فهمیدم اون فرشته نجات من از بدشانسیام می شه . احتیاج داشتم چند روزی حسابی فکر کنم و با یکی درد دل کنم . بهترین گزینه دختر دائیم بود پس بلیط اصفهان رو گرفتم و برای دو هفته ای از آبادان دور شدم . راستش دختر دائیم رو خیلی دوست دارم اون دقیقا" هم سن منه ((من فقط 4 الی 5 ساعت از اون بزرگترم)) . همه چیز رو براش تعریف کردم . اون بهم گفت :
 
تو خیلی به دخترا بدبینی . به این اعتماد کن . اون اون طور که تو می گی همه جوره باهات بوده ، پس بچسب بهش . تصمیمت رو بگیر .
 
دیگه می خواستم برگردم آبادان . اولای شهریور86 بود . دو هفته تمام صدای ساره رو نشنیده بودم . خیلی دلم براش تنگ شده بود . می خواستم به حرف دختر دائیم عمل کنم و بهش اعتماد کنم ، خیلی دوستش داشتم پس بیخیال همه چیز شدم و همه فکرم رو به ساره مشغول کردم . یک ماه گذشت و من در حد پرستش ساره رو می خواستم .
 
یه وضعیتی برام پیش اومد که مجبور بودم یک ماه برم بندر عباس پیش خالم . توی اون یک ماه هر روز بهش زنگ می زدم . بهم می گفت مریض شده و زیاد حوصله نداره . صداش هم گرفته بود . سرما خورده بود . منم دیگه کارام تموم شد و برگشتم آبادان ، ولی روز قبل این که بیام ساره رفته بود تهران . منم دیگه دانشگام شروع شده بود و کمتر می تونست باهاش در ارتباط باشم . ولی هنوز حرارت عشقمون رو گرم می دیدم .
 
دی 86
 
روز پنج شنبه در هفته کلاس ندارم و این روز را تا 1 یا 2 ظهر می خوابم . که افشین بهم زنگ زد و بهم گفت :
 
محمود امشب عروسیه دوست پسرخالمه ، دوست فارز ، یادته که .
آره بچه پررو یادمه کی کجا ؟
حالا بگو من بچه پرروم . میام دنبالت ساعت 8 آماده باش .
 
منم آماده شدم که برم عروسی و یه حال توپی کنیم . طبق معمول همیشه توی فکر بودم ولی نه فکرای سمی بلکه همش توی فکر ساره . اون قدر توی رویاهام غرق بودم که ساره رو با لباس عروس جلوی خودم می دیدم. افشین من رو به خودم آورد و به سمت عروس اشاره کرد . از جام بلند شدم ، فهمیدم رویا نبود و واقعیت بود . چشمام اون چیزی رو که می دید قبول نداشتم ، محکم زدم توی صورتم ، ولی بیدار بودم . دویدم از تالار بیرون و به شدت گریه می کردم اینقدر شکسته شده بودم که اهمییت نمی دادم همه دارند نگام می کنند . فقط چشمای بارونیم بود که حس می کردم .
 
بهمن 86
 
تولد افشین ،
بازم تنها نشسته بودم و توی افکار سمی خودم غرق بودم . یه دختره اومد نشست جفتم و شروع کرد بحث رو با من باز کردن . نگاش کردم و عصبی وار شروع به خندیدن کردم . ترسید و رفت . یاد سال قبل افتادم که این ماجرای تلخ تازه شروع شده بود .
 
خب ببخشید اگه طولانی شد ولی مجبور بودم اینقدر بگم . تازه خلاصه هم براتون نوشتم . فقط این سئوال توی ذهنم بدون پاسخ مونده که :
 
دلیل این کار ساره چی بود ؟
 
 
 
نظر مدیر:سلام ممنون که وقت صرف کردی و برام سرگذشتت رو نوشتی . عشق یعنی نرسیدن  یک جوری باید عاشقا به هم نرسند.تو سرگذشت تو دختره مقصر بوده. خیانت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:21  توسط بشیر   | 

جمعه بیست و یکم دی 1386

نمي دونم از کجا شروع کنم
دختري بودم که هيچ وقت عاشق نشده بودم و هميشه به دوستام ميخنديدم و ميگفتم ديوونه ايد که عاشق ميشين...
تا اينکه با اينترنت و چت آشنا شدم......اوايل با دوستام ميرفتيم توي چت روم ها و مخ ملت رو سر کار ميزاشتيم تا اينکه يه شب فرزاد بهم پي ام داد....اول فقط يه دوستي معمولي بود.... ولي بعد از يه مدت بهش علاقه مند شدم....
يه شب با يه آيدي ديگه با اسم سارا بهش پي ام دادم و گفتم ميخوام باهات درددل
کنم..اول جوابمو نميداد.. تا اينکه به دروغ گفتم بابام فوت شده و الان دلم گرفته و ميخوام با يه نفر حرف بزنم
اون هم شمارشو بهم داد ولي بهش زنگ نزدم......چند شب با هردو تا آيديم باهاش چت مي کردم تا اينکه يه مسافرت برام پيش اومد
چون با هردو آيديم آن نميشدم اون فهميد که آيدي سارا مال منه......
ديگه نمي خواستم باهاش حرف بزنم... چون فکر ميکردم بهم خيانت کرده
ولي بهم گفت که دلش براي سارا سوخته و ميخواسته بهش کمک کنه.....خيلي باهام حرف زد تا بالاخره من کوتاه اومدم
هر شب 3-4 ساعت باهم چت ميکرديم.....خيلي اصرار داشت که بهش زنگ بزنم...مي گفت دوست داره صدامو بشنوه.... ولي من قبول نمي کردم.... بالاخره قبول کرد که فقط باهم چت کنيم...سه ماه بعد از آشنايي، از طريق پست 2 تا از عکسهاش رو به همراه يه کادو برام فرستاد...
روزها و شبها هينطور ميگذشت و من بيشتر بهش دل ميبستم تا اينکه بعد از 1 سال وسوسه شدم که بهش زنگ بزنم.....اون هم پشت تلفن برام گيتار ميزد و ميخوند
البته فقط 4-5 بار بهش زنگ زدم.....چون موقعيت تلفن نداشتم
واقعا دوستش داشتم و عاشقش شده بودم....خيلي دوست داشتم ببينمش ولي نمي شد چون خيلي از هم دور بوديم
بهم گفت شايد عيد بتونه بياد و منو ببينه.....ولي هيچ وقت نتونست بياد

اوايل خيلي دوستم داشت ولي هر چي ميگذشت حس ميکردم عشقش کمرنگ ميشه...هميشه بهش شک داشتم و فکر ميکردم که توي شهر خودشون دوست دختر داره.... هميشه سر اين موضوع با هم دعوا ميکرديم
اون قسم ميخورد که فقط با منه....ميگفت تو بهترين دختري هستي که تا حالا ديدم
اين اواخر دعواهامون خيلي زياد شده بود(به خاطر شک و گير دادنهاي من).....اون هم خيلي بهم کم توجه شده بود......شبها دير مي اومد و زود ميرفت
يه شب ميگفت خسته ام، يه شب کارت ندارم، يه شب ميگفت برق قطع بوده....يه شب ميگفت داداشم تلفن رو لازم داشته و همش بهانه مياورد.... من هم که توي خونه مشکل خانوادگي داشتم و خيلي عصبي شده بودم.....
تا اينکه يه شب خيلي شديد باهم دعوامون شد....فردا شبش آن شديم
من مثل ديوونه ها شده بودم.... ديگه از اين وضع خسته شده بودم...از يه طرف فشارهاي عصبي توي خونه ...
از يه طرف دوري از فرزاد... فکراينکه اونجا دوست دختر داره..... دعواهاي هر شبمون......کم توجهي اون به من...
بهش گفتم بيا امشب همه چي رو تموم کنيم.....ولي قبول نکرد....گفت من نمي تونم به اين راحتي از همه چي بگذرم...نمي تونم از 2سال عشق و خاطره بگذرم....ولي من ديوونه شده بودم گفتم نه بايد تموم شه...
گفت پس يه دفعه اين کارو نکنيم.. کم کم..... ولي من پامو کرده بودم تو يه کفش که بايد امشب جدا شيم
تا اينکه اون هم قبول کرد ..... و از هم جدا شديم...به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم و عاشق کس ديگه اي نشيم...چه شبي بود.... تا صبح گريه کردم
يه هفته بعد از جدايي ، تولدم بود...توي وبلاگم نظر نوشته بود و تولدمو تبريک گفته بود....
اول فکر مي کردم مي تونم فراموشش کنم ولي بعد ديدم روز به روز بيشتر دارم عاشقش ميشم
يه شب بهش پي ام دادم و گفتم من نمي تونم فراموشت کنم....من دوستت دارم
ولي اون گفت نه.....هر چي بيشتر بگذره جدايي سخت تره...ما که بهم نمي رسيم... حتي نمي تونيم يه بار همديگرو ببینیم...حالا که نصف راه رو رفتيم بهتره تا آخرش بريم......بهش التماس کردم ولي اون ديگه قبول نکرد
از نظر روحي خيلي داغون بودم......يک ماه بعد از جدايي از فرزاد، مامان و بابام از هم جدا شدن

من و مامان و خواهرم از اون شهر رفتيم.....رفتيم به يه شهر غريب.....با يه دنيا ترس و وحشت و نااميدي...
نميدونستم چي در انتظارمه... يه آينده نامعلوم و وحشتناک...هيچ وقت اون روزي رو که از شهرمون رفتيم فراموش نميکنم....
همه دوستامو بغل کردم وبا هق هق گريه از همشون خداحافظي کردم.....توي راه فقط گريه ميکردم...
خواهرم هم که از نظر روحي بدتر از من بود ....ولي باز باهام صحبت ميکرد و دلداريم ميداد ميگفت همه چي درست ميشه ولي يهو ميزد زير گريه....نمي دونين چه روزايي رو پشت سرگذاشتم....حتي فکرش هم ديوونم ميکنه
دوري از همه دوستهام......جدايي از فرزاد.......غربت.......جدايي مامان و بابام
توي اين شرايط وضع مالي مون هم افتضاح بود......مامانمو ميديدم که هر روز جلوي چشام مثل يه شمع درحال آب شدن بود
منم که از همه داغون تر بودم... ولي باز با مامانم صحبت ميکردم و دلداريش ميدادم....شبها هم آروم آروم تا صبح گريه ميکردم
ديگه ايمانمو از دست داده بودم....حتي ديگه نماز هم نمي خوندم
يه روز تصميم گرفتم خودکشي کنم....هر چي قرص توي خونه داشتيم ريختم توي دهنم
ولي مامانم ديد .....يه سيلي زد توي صورتم و قرصهارو به زور از دهنم درآورد....اون روز تا شب گريه کردم
تا اينکه يه شب يه خوابي ديدم و از اون موقع نمازمو خوندم و رفتم طرف خدا...
الان تنها چيزي که اذيتم ميکنه دلتنگيم براي فرزاده....
دلم خيلي براش تنگ شده....الان 8 ماهه از هم جدا شديم... ولي حتي يه لحظه فراموشش نکردم...تنها آرزوم اینه که بتونم یه بار ببینمش

چند بار بهش پي ام دادم....گفتم مامان بابام جدا شدن..بهت نياز دارم....ولي تا بهش پي ام ميدادم آيديشو مي بست ومي رفت
يه بار دوستم بهش پي ام داد که باهاش صحبت کنه شايد راضي بشه...ولي به دوستم گفته بود
من به خاطر خودش اينکارو ميکنم...چون دوستش دارم و نميخوام بيشتر بهم وابسته بشه.....
يه بار بهش زنگ زدم ولي تا صدامو شنيد قطع کرد و ديگه جواب نداد...
من هنوز سرقولم هستم و فقط به فرزاد فکر ميکنم و هيچ کسي رو غير اون توي دلم راه نميدم
ولي نميدونم اون هم به قولش عمل کرده يا الان يکي ديگه توي دلش جاي منوگرفته
توي اين مدت هميشه يادش باهام بوده....هميشه توي خيالم باهاش حرف ميزنم و
درددل ميکنم.. ميدونم هيچکس اندازه من دوستش نداره حتي مامانش
هر شب آيديشو نگاه ميکنم و گريه ميکنم....چند بار هم خوابشو ديدم....ولي تو خواب هم تنهام گذاشت و رفت
تمام اين 2سال متن چتهام با فرزاد رو ذخيره کردم...هر وقت دلم براش تنگ ميشه اونهارو ميخونم و عکساشو نگاه ميکنم
اميدوارم برگرده....

به نظر شما منو دوست داره؟
بهم بگيد چيکار کنم....

 

نظر مدیر : مطمئن باش دوستت داره.فکر میکنی فراموشی اسونه؟اگه خواستی من رو ادد کن تا بیشتر راهنماییت کنم.البته من در جایی نیستم که به تو امر کنم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:53  توسط بشیر   | 

سه شنبه بیستم آذر 1386

من اصلا فکرش رو هم نمی کردم که یه روز درگیر این جور مسایل باشم.یعنی کسی بودم که اهل دین بودم ولی نمی دونم چی شد که یکدفعه و خیلی اتفاقی با یکی آشنا شدم که ای کاش آشنا نمی شدم.حالا داستان اصلی از این جا شروع میشه که:

من اسمم مسعود و توی یکی از شهرهای خدا که همین نزدیکی هاست زندگی می کنم.الان 15 سالمه و چند وقت دیگه میرم تو16 سالگی .یه روز که به مدرسه رفته بودم یعنی دقیقا 1 سال پیش(یعنی 85.8.29 ) همین مواقع بود که در راه برگشت به خونه اتفاقات عجیبی برام افتاد.حدود 300 ,400 متر مونده بود به خونمون برسم که دیدم افتادن به جون یه دختر و دارن  هی می زننش .من داشتم با دوستم می اومدم,یکدفعه به من گفت بیا بریم جدا کنیم منم گفتم باشه.رفتیم جلو اون پسرها رو کنار برد و منم میخواستم دست بزنم به دختره و بیارمش کنار که روم نشد,دختره خیلی زود گفت :به شما چه ارتباطی داشت که اومدین جلو و جدا می کنین.منم با خودم گفتم :نگاه کن اینم به جای تشکرش که از ما میکنه.دیدم بابا اوضاع خیلی بد شد دختره داشت از ما طلبکارم می شد که دیدم از شانس بد ما باباش داره از دور میاد تا دخترش رو دید سریع اومد پیشش(موقعی که باباش اومد فهمیدم اسمش سحر هست) .تا اومد اون یکی پسرها فرار کردن و اون رفیق نا رفیق منم فرار کرد.و باباش اومد من بدبخت رو گرفت به باد کتک.هر چی بهش گفتم بابا من نبودم باورش نمی شد حالا دیگه دختره هم داشت از من طرفداری می کرد.خلاصه منی که باید ساعت 6 خونه باشم ساعت 8 شب رفتم خونه.بعد از حدود یکی دو هفته داشتم تو خیابون قدم میزدم که دیدم یکی داره صدام می کنه میگه:آقا ,هی آقا پسر.منم برگشتم دیدم بابا این همون دخترَس .اومد جلو و قبل از اینکه حرفی بزنه من بهش سلام کردم.دیدم اون یه لبخند کوچیک زد و گفت :بابت اون روز ازتون ممنونم .منم گفتم خواهش می کنم و کلی از این حرفا.بعد میخواستم باهاش خداحافظی کنم که دیدم یه هدیه دستشه و خیلی سریع قبل از اینکه حرفی بزنم گفت این مال شماست منم گفتم خیلی ممنون. من از این جور هدیه ها قبول نمی کنم.وبعد از کلی تعارف کردن به من .منم مجبور شدم که قبول کنم.بعد ازم خداحافظی کرد و رفت.

خیلی سریع خودم رو به خونه رسوندم که ببینم هدیش چی بود.وقتی رفتم تو خونه مادرم گفت اون هدیه رو از کی گرفتی.گفتم هیچکس برای یکی از دوستام خریدم.بعد رفتم تو اطاقم و بازش کردم.دیدم یه دستبند که روش به انگلیسی نوشته بود دوستت دارم (شرمنده نشد انگلیسی بنویسم )رو به من داده و نکته جالب تر اینکه یه شماره بهم داده بود,اول میخواستم پارش کنم چون تا حالا این جور کاری نکرده بودم یا بهتر بگم اصلا اهل این جور کارها نبودم,با کلی ترس و لرز شماره رو توی یه برگه دیگه نوشتم .(من اون موقع سوم راهنمایی بودم و الان اول دبیرستان هستم)

اولش گیج شده بودم یک شبانه روز تمام به این فکر کردم که به شماره ای که داده زنگ بزنم یا نه.

دیگه کاملا تصمیم خودم رو گرفته بودم که زنگ نزنم اما یه جورایی تو دلم جا افتاده بود.نمی دونم چی کار با من کرد که تو همین 2 .3 باری که دیدمش تو دلم جا باز کرده بود.

حدود دو روز بعد از این قضیه از مدرسه که زدم بیرون دیدم وایساده دم در مدرسه من هیچ اعتنایی بهش نکردم و می خواستم برم که دیدم دستم رو گرفت.

می خواستم بگم دستم رو ول کن اما وقتی به چهرش نگاه کردم دیدم یه معصومیتی تو چشماش هست.گفت بیا بریم یه جایی میخوام باهات حرف بزنم.

خلاصه سرتون رو درد نیارم بعد از اون روز دیگه خیلی با هم صمیمی شدیم و شاید به جرأت می تونم بگه روزی 3 ساعت با هم با موبایل حرف می زدیم.

دیگه خیلی دوسش داشتم اگه یه روز باهاش صحبت نمی کردم شب خوابم نمی برد.

دقیقا 24 ,25 خرداد بود که با هم قرار گذاشتیم بعد از امتحان همدیگر رو ببینیم.

ساعت 11 صبح بود که با هم قرار گذاشتیم روبروی پارک ..... وایسیم.اون زودتر از من اومده بود.تا رسیدم گفت چرا اینقدر دیر کردی گفتم امتحانم طول کشید.

اون روز با هم میخواستیم بریم پارک خوش بگذرونیم که ای کاش نمی رفتیم.

اون رو تاب نشسته بود و من داشتم هلش میدادم و در همین حال داشتیم با هم دیگه حرف می زدیم.

بعد از حدود یه 40 دقیقه ای که روی یکی از نیمکت ها ی پارک نشسته بودیم

دیدم که یکی با سیلی از پشت زد به من.

برگشتم دیدم بابای سحره.وای چه مشکلی . تا منو دید گفت پس فهمیدم که اون روز تو مقصر بودی .اومد تا یه سیلی به سحر بزنه اما نذاشتم گفتم چرا اون رو میزنی بیا منو بزن.سحر همین جوری داشت گریه می کرد و به من می گفت مسعود از اینجا برو.

باباش به من گفت تو خجالت نمی کشی دختر منو اذیت می کنی.سحر همین جور که داشت گریه می کرد به باباش گفت :بابا بخدا اون منو اذیت نکرده.منم دیگه طاقت نیاوردم و با صدای خیلی بلند به باباش گفتم:من اونو دوسش دارم اینو می فهمی یا نه.دیدم باباش سرش رو برگردوند و با انگشت اشاره  چند نفر رو گفت   بیان اونجا .چند تا پسر بودن اومدن و من رو گرفتن و کتکم زدن.من نمی تونستم حریف چهار نفر بشم بخاطر همین هیچ عکس العملی انجام ندادم .بعد از حدود 10 .15 دقیقه بابای سحر بخاطر اینکه سحر خیلی بهش اصرار کرد که منو نزنن منو ول کردنو رفتن.

ساعت حدود 1 یا فکر کنم 2 بعد از ظهر بود.رفتم تو دستشویی پارک و خون های رو صورتم رو پاک کردم.

ساعت 3 رسیدم خونه مادرم تا منو دید گفت چرا صورتت اینطور شده گفتم هیچی نشده امروز ورزش داشتیم توپ خورد توی صورتم.گفت مگه شما امروز امتحان نداشتید ورزش کجا بود.دیگه حسابی گیر کرده بودم نمی دونستم چی جوابش رو بدم گفتم حالم خوب نیست بذاربرم بخوابم.گفت نه نمیشه تا نگی چی شده نمیذارم بری بخوابی.اینقدر اصرار کرد که آخرش اعصابم خورد شد و همه چی رو بهش گفتم.

آخرش گفت به به چه پسری .پس آقا بخاطر یه دختر عوضی خودش رو به این روز انداخته.

دیگه نتونستم طاقت بیارم (یعنی کنترل خودم رو از دست دادم)و به مادرم گفتم من اونو خیلی دوسش دارم حتی بیشتراز تو .من نمیخوام اونو از دستش بدم و خلاصه حرف هایی زدم که واقعا الان خیلی از اون حرف هام پشیمونم.

حدود یکی دو هفته ای نه دیدمش نه دیگه باهاش حرف زدم.

زنگ میزدم به گوشیش باباش بر میداشت دیگه نمی دونستم چیکار کنم.می خواستم به هر قیمتی شده ببینمش.

2 ماه ندیدمش.

یک شب توی اتاق چت یاهو داشتم همیجوری ول می گشتم دیدم یه نفر پی.ام داد

هیچ اعتنایی بهش نکردم ولی دیدم یه کمی داره مثل سحر صحبت می کنه.بعد از یه چند دقیقه  دیدم برام نوشت می خوام باهات درد دل کنم.(هنوز مطمین نشده بودم که خودشه)

بهش گفتم مگه تو که منو نمیشناسی .گفت اشکال نداره.گفتم باشه شروع کن.

چیزایی برای من گقت که برام مقدور نیست که اینجا براتون بگم برام می گفت یه دوست پسر دارم(منو می گفت)که الان چند وقته ندیدمش و اتفاقاتی که براش افتاده بود(یعنی برامون افتاده بود)رو برام می گفت.

بعد از چند دقیقه بهش گفتم ویس (گوشی)گفت آره(میخواستم مطمین بشم خودشه یا نه)وقتی با هم صحبت کردیم دیگه مطمین شدم خودشه داشتم گریه می کردم(واقعا اینجا  قسمت بود که ما دوباره همدیگه رو پیدا کنیم و همش کار خدا بود)نمی دونستم چی بهش بگم این همه مدت ندیده بودمش صداش رو نشنفته بودم.دیدم یه باره صداش قطع شد.خیلی سریع به موبایلش زنگ زدم دیده خدا رو شکر این دفعه خودش برداشت تا ساعت1 نیمه شب با هم حرف زدیم .(مامانم تا اون موقع هنوز به بابام قضیه رو نگته بود)

دیدم بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم و می خواستم بخوابم یه صدایی اومد ,یه صدایی که آروم داشت اسم منو صدا می کرد رفتم دیدم بابامه می خواستم سلام کنم که غافلگیرم کرد و یه سیلی محکم زد رو صورتم .بهم گفت با کی داشتی حرف میزدی نصفه شبی.

منم گفتم هیچکی بخدا.گفت فردا تکلیفت رو روشن می کنم موبایلم رو هم ازم گرفت.

فردا صبح خیلی زود  بلند شدم و رفتم بیدارش کردم گفتم بابا بیا تکلیفم رو روشن کن.

بعد از اینکه صبحانش رو خورد اومد و به من گفت :ما باید تا چند روز دیگه از اینجابریم و تو هم باید خودت رو آماده کنی.من تا اومدم حرفی بزنم و به قولی گفتنی اعتراض کنم گفت دیگه اما و اگر نداره (مامانم دیشب که داشتم با سحر صحبت می کردم همه چیز رو به بابام گفته بود)من گفتم بابا من نمیام دیدم نه بابا دیگه آب از آسیاب گذشته.

خیلی زود زنگ زدم به سحر هم چی رو براش گفتم اون گفت نمی دونم چی بگم بهت و زود گوشی رو قطع کرد.

اون چند روز خیلی زود گذشت و من باید برای فردا حاضر میشدم تا به شهر (ویران مانده) جدید مان برویم هنوز من با مادرم صحبت نمی کردم یعنی حدود 2 ماه بود که  با مادرم صحبت نمی کردم.

روز اسباب کشی اصلا دست به سیاه و سفید نزدم و رفتم بیرون تا اونا همه چی رو جمع کنن .تو اون چند ساعته باقی مونده فقط با سحر صحبت می کردم.تا اینکه دیگه هیچ راهی نداشتم و باید مطیع کار روزگار بودم.

دوستانی که این متن طولانی رو تا آخر خوندید (ازتون خیلی خیلی ممنونم) میخواستم منو راهنمایی کنید و راه رو به من نشون بدید من الان حدود 6 ماهی هست که عزیز دلم عشقم سحر رو ندیدم شما بگید چکار کنم که دوباره بتونم سحر رو بدست بیارم و بتونم اونو ببینم و باهاش رابطه برقرار کنم .اون دیگه مثل سابق نیست  هر موقع بهش زنگ میزنم خیلی با سردی باهام حرف میزنم هر چی دلیل این کارش رو می پرسم جواب نمیده.

شما بگید من چیکار کنم  تا دوباره بتونم دلش رو بدست بیارم

بخدا نمی دونم چیکار کنم

خیلی دوسش دارم خیلی زیاد

ترو خدا منو راهنمایی کنید

تو بخش نظرات همین وبلاگ منو راهنمایی کنید.

نظر مدیر: اگه من جای تو بودم اول با دختره اتمتم حجت میکردم که بفهمم اون هم دوستم داره و بعد میرفتم سراغ بابام و بعئ سراغ خانواده دختره.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:37  توسط بشیر   | 

پنجشنبه هشتم آذر 1386
راستش تازه دانشگاه قبول شده بودم یه شب بعد چند وقت ان شدم دیدم که ادد لیستام نیستن اخه من فقط با ادد لیستام چت می کردم.حوصلم سر رفته بود واسه همین رفتم تو روم روم 23 اخه همیشه تو این روم میرفتم یه ایدی رو دیدم نظرمو جلب کرد دوس داشتم بهش پ.م بدم این کارم کردم مسه همیشه با سلام احوالپرسی شروع کردم بعدم با یه خداحافظ تموم البه یه جورایی ازش خوشم اومد واسه همین اددش کردم.تا تقریبا یه ماه هر شب درست سر ساعت 9.30 ان می شدم اونم بود.با بقیه واسم فرقی نداشت ولی چون مودب بود ازش بیشتر خوشم می اومد مودب و تقریبا جذاب این کار ما تا 6ماه طول کشید.راستش با اینکه ظاهر و موقیعت خوبی داشتم اصلا دنبال دوست دختر و ایت حرفا نبودم.فقط فکرم باشگاه و درس بود.واسه همین اصلا در مورد دوستی باهاش حرف نمی زدم ولی یه جورایی بهش عادت کرده بودم.تااینکه تو تابستون که من کلاس نگرفته بودم و بیشتر میرفتم مغازه کمک پدرم اونجا یه دوست داشتم به اسمه میلاد خیلی پسر گلی بود با اینکه سنش از من کمتر بود خیلی با هم دوست بودیم.اون تازه ایدی ساخته بود منم با یه  یکی از پروفایلام اذیتش می کردمو خودمو یه دختر معرفی کردمو سر به سرش میذاشتم به سارا گفتم که بره و بهش پ.م بده اونم این کارو کرد  و می گفت میلاد بهم گفته که باهاش دوست شم منم شمارمو به سارا دادم که به میلاد بده که اذیتش کنیم خلاصه کلی سر به سرش میذاشتیم می خندیدم البته بعدان بهش گفتم خودشم کلی خندید.تا اینکه یه روز یه اسم اس استباهی به گوشیه من اومد متنشو هنوز حفظم نوشته هاش خیلی شبیه سارا بود
واسه همین من بهش پیام دادم که اشتباه گرفتین اخه منو با دوستش اشتبه گرفته بود اسمه دوستشم صبا بود.اون معذرت خواهی کرد گفت دیگه تکرار نمیشه ولی من شیطنتم گل کرد گفت اشکال نداره تکرار شه واسه همین چند تا پیام شب واسش سند کردم اونم همین کارو کرد حسی عجیبی داشتم می ترسیدم اون نباشه واسه همین چند بار می خواستم که بهش بگم اشتباه گرفتم و تمومش کنم ولی نشد هرچی بیشتر از کلمات سارا استفاده می کرد بیشتر امیدوار می شدم با لاخره فهمیدم که خودشه تا اینکه یه روز پیام داد که بهش زنگ بزنم می خواد همه چیو بگه وقتی گفت زنک بزن خندم گرفت که چرا خودش زنگ نمیزنه اون موقه فهمیدم که صد در صد خودشه تماس گرفتم دیدم که بله حدسم درست بود خودش بود خودشو معرفی کردو معذرت خواهی کرد .همش می خندید خیلی خوشحال شدم خیلیم حول  چون بار اولی بود که با یه دختر حرف می زدم.دوست نداشتم هیچ وقت قطع کنه  ولی خوب بعده خدا حافظی بهش پیام دادم که می تونم بازم بهتون پیام بدم تونم قبول کرد تا بعده 3ماه بهش زنگ می زدم خیلی دوسش داشتم هر روز بهش زنگ می زدم با هم حرف می زدیم واقعا اروم می شدم در صورتی که حتی ندیده بودمشم.ولی واقعا دوسش داشتم.تا اینکه میدیدم اگه یه روز من به اون پیام نمی دادم یا زنگ نمی زدم اونم نمی زد یه بار امتحانش کردم یه هفته نه بهش پیام دادم نه زنگ زدم اون حتی یه زنگم نزد خیلی حالم گرفته شد نمی خواستم دیکه بهش زنگ بزنم ولی نتونستم.چند بار بهش گفتم که دوسش دارم ولی اون حتی یه بارم بهم نگفت همش پیام می داد دوست داشتم یه بار خودش بگه اما نه نشد تا اینکه یه روز یه پیام اشتباه بهم داد ناراحت شدم بهش گفتم معذرت خواهی کرد ولی من نم دونستم چم شده بود از دستش ناراحت بودم همش بهونه می گرفتم شاید اگه یه بار بهم می گفت که منم واسش ارزش داشتم اینطوری نمی شد اما افسوس که غرورش بهش اجازه نمی داد جوابه پیاماشو ندادم گفتم شاید زنک بزنه اما نزد  حالم یلی گرفت بهش زنگ زدم خیلی سرد شده بودم احساس می کردم تو این مدت بازیچه بودم.با سردی با هاش حرف زدم.خودم خیلی ناراحت شدم اما گفتم شاید بفهمه و از دلم در یباره اما نه انگار اون یه جوره دیگه برداشت کرده بود.یه روز بهم پیام داد که دیگه نمی خواد منو ناراحت کنه و دیگه من بهش پیام ندم و زنگ نزم خیلی حالم گرفت چند بار خوندمش خیلی ناراحت بودم واسه همین گفتم باشه .اما نتونستم جلویه خودمو بگیرم بعده 10 روز بازم بهش پیام دادم جواب نمی داد زنگ زدم بر نمی داشت .خیلی حالم گرفته شد با گوشی دوستم بهش زنگ زدم دیدم بر داشت اما خیلی سرد جوابمو داد اون لحظه صد بار خورد شدم وسر کلاسمم نرفتم رفتم تو خیابون قدم زدم با همه دعوا داشتم بازم نتونستم جلو خودمو بگیرم هر روز به وب لاگش میرفتم خیلی خوشحال بودم  چون وب لاگشو خیلی دوس داشت تا اینکه یه روز ان شد  بازم پ.م داد از ته دلم خوشحال شدم.ولی بازم دلمو شکست گفت که تو الان وقت یه دوست چتی هستی دلم شیکست.ولی نخواستم ناراحتش کنم هیچی نگفتم تا اینکه شب دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی اون باز وسط حرفا جوابمو نداد خیلی ناراحت شدم .
دلم می خواست که خودمو خال کنم واسه همین بهش گفتم که اشتباه کردم که غرورمو شیکستم چون فهمیدم که اون واقعا منو دوس نداشته واسه همین به خاطر اینکه اون راحت شه از دستم با اینکه خیلی سخت بود یه حرفایو زدم که دلم نمی خواست ولی هنوزم بیشتر وقتا ناشناس یه وب لاگش سر میزنم چون واقعا نمی تونم فراموشش کنم
 ولی ای کاش میدونست که چقدر دوسش دارم 
 
امیدوارم که هر جا هست خوش باشه
 
 
 نظر مدیر : هر چه زودتردلش رو به دست بیار و سوء تفاهم را رفع کن. وقت رو تلف نکن.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:54  توسط بشیر   | 

دوشنبه پنجم آذر 1386

 

سال 83 بود ... خرداد .. همه بچه هاي كلاس داشتن دنبال جا براي كار اموزي ميگشتن . من به اصرار معلمم رفتم و با يه انستيتو زبان صحبت كردم براي كار اموزي . اونا هم قبول كردن . از روز 31 خرداد 83 شروع كردم .. اونجا خيلي عرق ريختم .. از ساعت 8 صبح تا 8.5 شب كلاس داشتم و از ساعت 1.5 تا 3.5 بعد از ظهر استراحت داشتم . صاحب امتياز اون انستيتو از كارم خوشش اومد و گفت تا اخر تابستون اينجا بمون . قبول كردم . اخراي تابستون بود ... نزديكاي مهر كه ازم خواست كه توي مدرسه دختروونه ش كار كنم .. بعد از كلي ناز اوردن بالاخره قبول كردم و اونجا شدم مسئول و مدرس كامپيوتر .. اونجا هم خيلي عرق ريختم .. شده بودم دست راست مدير مدرسه . چنتا همايش براش بر گزار كردم .. هم كار گردان بودم هم مسئول فني و هم عكاس و ... خلاصه همه كار ميكردم . اونجا يه دختر بود كه من يهو فهميدم دلمو برده . خيلي خانوم بود . ولي خوب .. من با عشق و عاشقي ميونه خوبي نداشتم و خواستم فراموشش كنم . اول به خودم تلقين كردم كه خيلي ازش بدم مياد .. دنبال عيباش مي گشتم .. ولي فايده نداشت . بعد .. يه ماه سر كار نرفتم تا شايد موفق بشم . اما بازم نشد .. دقيقا"‌روز اول بعد از مرخصي سر صف چشمم خورد به چشمش ( بهنوش ) .. يه خنده كرد و با سر سلام كرد جوابشو دادم و به راهم ادامه دادم اما يه دفه حالم خيلي بد شد و چشمام سياهي رفت يه احساس خيلي بدي داشتم يه احساس دلهره همراه با ترس .. عجيب بود .. داغ كردم و همزمان يخ شدم تا حدي كه گرمي نفسمو هم حس مي كردم ( هنوز هم وقتي كه اونو مي بينم و توي چشام نگاه مي كنه چند دقيقه يي همين حس رو دارم ) .. خلاصه همون جا كه بودم نشستم و سرمو گرفتم .. يكي از همكارا فهميد و اومد .. پرسيد چي شد ؟ بهش گفتم هيچي فقط نمي دونم چي شد كه سرم يهو گيج رفت و نتونستم سر پا بايستم .. منو برد دفتر يه خورده اب قند داد به من تا خوب شدم . از اون روز به بعد حالم بدتر و بدتر شد .. بازدهيم رسيده بود تقريبا" به 20%‌ سابق ... يه نمايشگاه كامپيوتر هم توي شهرمون مي خواست بر گزار بشه .. كه اين مدرسه هم يه غرفه توي اون رزرو كرده بود .. به همين خاطر بهنوش كه رشته معماري مي خوند با چنتا از دوستاش طرح دكور اون غرفه رو به عهده گرفتن و از من هم كمك خواستن يه طرحي بود كه به ديوار نصب مي شد مثل كاغذ ديواري و شكل ديوارهاي تخت جمشيد ( برجسته ) بود .. من براشون طراحياي توي كامپيوتر رو انجام مي دادم و با ويدئو پروژكتور روي ديوار مينداختم .. اونا هم طرح ها رو روي يونوليت پياده مي كردن و روشون كار مي كردن .. و هر روز بيشتر از روز قبل به اون وابسته مي شدم .. گذشت نمايشگاه هم بهمن 83 برگزار شد و تموم شد . هميشه با خودم كلنجار مي رفتم و مي خواستم هر جور كه شده اونو فراموش كنم ( نمي دونم چه لجبازي بود ؟ ) .. يه روز بازرساي اداره آموزش و پرورش اومدن كه از مدرسه بازديد كنن كه منو ديدن . شايد همين اتفاق بيشترين سهم رو توي عاشقتر شدنم داشت بهنوش كاري كرد كه همه انگشت به دهن مونده بودن .. چون من مجرد بودم نبايد توي مدرسه دخترونه كار مي كردم . به من گير دادن كه تو اينجا چيكار مي كني ؟!!! مدير مدرسه اومد كه درستش كنه .. گفت ايشون همين الان اومدن براي تعمير سيستم ها و بعدش هم ميرن . بازرسا هم با اخم سري تكون دادن و رفتن توي يكي از كلاسا كه با بچه ها صحبت كنن . اتفاقا" اون كلاس بهنوش بود . اين جوري كه من از صحبتاي مدير با معاون مدرسه دستگيرم شد . گويا يكي از بازرسا مي پرسه اين اقا پسري كه اين جا هست اينجا كار مي كنه ؟ اونا هم گفته بودن بله . بعد گفته بود براتون مزاحمت هم ايجاد مي كنه .. نه ؟ اينجا بوده كه بهنوش بلند ميشه و خيلي خشن رو به اون بازرس ميكنه ميگه . اقا پيمان ( اخه اون منو با اسم كوچيك صدا مي كرد !! نمي دونم چرا ؟!! ) اينجا ميان و كار مي كنن چون بايد بيان .. نيازه كه بيان .. هر مشكلي در هر زمينه يي برامون پيش بياد همين اقا پيمان در سريع ترين زمان حل مي كنه و به هيچ كس هم ربطي نداره كه ايشون اينجا كار مي كنه يا نه !!! . همين طور گذشت تا اين كه يه روز سر كلاس power point بودم . بهنوش هم اونجا بود ..يهو متوجه شدم كه اي داد بيداد . من دارم فقط به بهنوش نگاه مي كنم و و به اون درس ميدم حالا توي اون كلاس حدودا" 50 نفري هم غير از بهنوش بودن .. اصلا"‌صداي بقيه رو نميشنيدم و فقط اشكالاي بهنوش رو رفع مي كردم .... بعد از كلاس با خودم گفتم كه نه ديگه .. اينجا جاي من نيست .. اگه تابلو مي شدم حالا ابروي خودم به درك ابروي بهنوش ميرفت . به همين خاطر با كلي زحمت اسفند 83 اومدم بيرون از اونجا و ديگه اونجا كار نكردم . پيش خودم گفتم بهنوش سال سوم هست سال تحصيلي كه تموم شد اون ميره دنبال كار خودش و منم مي رم دنبال كار خودم .. ديگه مجبورم با نبودش كنار بيام و اگه ما قسمت هم باشيم يه جاي ديگه حتما به هم ميرسيم .. هنوز بهنوش چيزي از ماجرا خبر نداشت . به خدا گفتم اگه راست مي گي يالله .... همه چيز تموم شده بود .. منم خيلي ناراحت بودم و هميشه به يادش .. تير 84 بود يه فكر كردم با خودم و گفتم خودمو با درس سر گرم مي كنم .. گفتم ميرم يه كلاس كنكور و مي خونم براي دانشگاه .. همه كلاسا مختلط بودم و من براي اين كه ماجرا دوباره برام ياد آوري نشه دنبال يه كلاس پسرونه مي گشتم . شايد به خودم خيلي سخت مي گرفتم . بالاخره يه كلاس كنكور پيدا كردم ولي اونجا فقط از دانش آموزاي رشته برق همون هنرستان ثبت نام مي شد . با كلي زحمت و با كمك دوتا از دوستام بالاخره سه تايي اونجا ثبت نام كرديم .. روز اول بود داشتم توي حياط قدرم ميزدم كه گفتن بفرمايين كلاس .. كلاس اول رياضي بود ... همين كه داشتم وارد كلاس مي شدم متوجه شدم دوتا دختر ته كلاس نشستن و تا كه من وارد كلاس شدم خنديدنو سرشونو بردن پايين . اعتنايي نكردم و همون رديف اول نشستم .. فقط همون دوتا دختر توي كلاس بودن و بقيه پسر بودن .. گفتم بيا اينم از شانس ما !!! هرچي ما فرار مي كنيم كه دختر سر راهمون نبينيم كه داغ اون ماجرا دوباده تازه شه بدتر ميشه !! وسطاي كلاس بود كه براي يكيشون اشكالي پيش اومد و از معلم پرسيد .. در جا صداشو شناختم خدا به قولش عمل كرده بود !!! اوني كه براش اشكال پيش ومده بود بهنوش و اون يكي هم درژوست صميميش ... دوباره همون حس بهم دست داد ... بي حركت مونده بودم سر جام .. براي چند دقيقه حتي پلك هم نمي زدم ... وقتي جزوه اون روز رو مي بينم واقعا مي فهمم كه چقدر حالم بد شد .. اولش خيلي خوش خط و كامل و بدون خط خورده گي اما يه جا نوشته ها نصفه كاره ول ميشن و بعد از اون يه خط خرچنگ غورباغه و پر از خط خورده گي !! دوباره پيش خودم گفتم نه .. اين حتما" اتفاقي بوده ...! كلاسا تموم شدن نزاشتم بهنوش چيزي بفهمه با اين كه از هرچي بگي حالم بدتر بود . من كه به بي احساسي توي دوستام معروف بودم كارم به جايي رسيده بود كه هر شب زار و زار گريه مي كردم .. نمي دونم چرا قدرت اينو نداشتم كه به بهنوش بگم كه عاشقشم . يه مدت كه از كلاسا گذشت خيلي حالم بد شده بود .. تيك عصبي گرفته بودم .. بي حوصله بودم . با كوچيكترين چيزي از كوره در مي رفتم .. برام بزرگ و كوچيك هم مطرح نبود . به خودم گفتم حتي اگه زير سنگ هم باشه مي گردم و پيداش مي كنم . فقط اسم و فاميلشو مي دونستم .. شروع كردم به گشتن .. تك تك كوچه پس كوچه هاي شهرمو ميگشتم .. چند روزي كه گذشت خانواده م مشكوك شدن بهم ... اخه من صبح .. ظهر .. شب ماشينو بر مي داشتم و مي رفتم مي گشتم . به من گير مي دادن كه كجا ميري اينقدر ؟ .. ديدم نميشه اين جوري ادامه بدن . تصميم گرفتم يه جا برم سر كار 16 شهريور بود كه توي يه شركت كامپيوتري به نام شروع به كار كردم .. هميشه نيم ساعت قبل و بعد هر شيفت كاري به جستجوم ادامه مي دادم . اينجوري بي درد سر روزي 2 ساعت وقت داشتم كه بگردم .. همين جور گذشت و بعد از 7 ماه ارديبهشت 85 پيداش كردم .. خواستم خودم برم و بهش بگم .. اما گفتم نه .. شايد خوشش نياد .. براي همين به نامزد دوستم كه سه تايي خيلي با هم قاطي بوديم گفتم كه بره و با بهنوش صحبت كنه اونم گفت اول شماره تلفن خونه شونو پيدا كن .. به 118 زنگ زدم ولي گفتن از روي ادرس شماره نمي دن بايد اسم و فاميل رو كامل بگي . گشتم و راهنماي تلفن پيدا كردم ولي قديمي بود و چيزي نديدم .. اخرين تيرم هم اينترنت بود البته باور نداشتم كه پيدا كنم . گشتم و در عين نا باوري اطلاعات 118 كل كشور رو پيدا كردم .. نامزد دوستم زنگ زد و با بهنوش صحبت كرد ولي فاميل منو درست نمي دونست و نگفته بود .. من اونقدر سعي كرده بودم بهنوش متوجه نشه كه اون روز نفهميد من پيشنهاد رو بهش دادم و با عصبانيت گفته بود من قصد ازدواج ندارم و به خاطر اين كه اعظم خيلي اصرار كرده بود گفته بود بايد ببينمش تا بدونم كيه .. اونوقت يه فكري هم براي خودم و خودش مي كنمو حسابشو ميزارم كف دستش . قرار شد روز پنج شنبه 13 خرداد 85 بريم مغازه باباش و بهنوش منو ببينه .. يه خورده ظاهرم فرق كرده بود اون زمان مدرسه سبيل داشتم و ريشمو ميزدم .. شلوار پارچه يي و ... ( كلا 180 درجه با الان فرق مي كردم و بهنوش باعث شد كه من اين همه تغيير كنم ) .. اون روزا كه رفتم و منو ببينه ريشو سبيل و ميزدم .. تك پوش و شلوار لي .. رفتيم دم در مغازه باباش اول نامزد دوستم رفت تو .. تا اون موقع بهنوش رونديده بود . ميره و ميبينش و ميگه پيمان اومده تا ببينيش . گويا بازم بهنوش با اون بد برخورد كرده بود .. با عصبانيت اومد بيرون و به من گفت بهنوش منتظرته . رفتم تو .. شلوغ بود .. يه ماتنو سرا كه پر ادم بود . گشتم دنبالش .. متوجه يه نگاه آشنا شده بودم . دقت كردم و ديدم كه خودشه .. يه كم با ناراحتي دم درو نگاه مي كرد .. اونم توي اين يه سال گذشته خيلي تغيير كرده بود . با نامزد دوستم رفتيم جلو يه خورده توي چشمام خيره شد بعد اون حالت عصبانيش محو شد و با خنده گفت اقاي كرام الديني ؟ گفتم بله .. يه خورده احوالپرسي كرديم و بعد از اونجا اومديم بيرون . نامزد دوستم از بهنوش ناراحت بود ... توي راه خونه هم خيلي باهام صحبت كرد و منو نصيحت مي كرد . مي گفت اخه داداش من اين به درد تو نمي خوره .. اصلا لياقت تو رو نداره .. تو فقط بخواه من خودم بهترين رو برات پيدا مي كنم .. اما من بهش مي گفتم نه اشتباه مي كني .. بهنوش همچين ادمي نيست .. اخه يكي دو روز نبود كه اونو مي شناختم . دقيقا" مي دونستم چه اخلاقي داره .. اون شب زنگ زدم به نامزد دوستم و گفتم يه زنگ بزنه تا ببينه نظر بهنوش چيه اونم گفت كه من اين كار رو نمي كنم نه به خاطر اينكه نخوام به خاطر اين كه ارزش نداره .. مجبور شدم خودم فرداش به بهنوش زنگ بزنم . زنگ زدم و باهاش صحبت كردم . با همون صميميت گذشته باهام صحبت مي كرد و گفت اصلا" حتي يه لحظه هم شك نكردم كه شما باشين .. شما خيلي برام محترم هستين و با همه برام فرق مي كنين . به خدا اگه هر كس ديگه جاي شما اومده بود و ابن حرف رو مي زد بد جورب باهاش بر خورد مي كردم و مي دادم دست خانوادم تا ترتبيشو بدن .. اما من چون مي دونم شما قصد بدي ندارين اينو بهتون مي گم .. من تا اخر عمرم نمي خوام ازدواج كنم .. مي خوام تا اخر تنها باشم . اون روز خيلي باهاش صحبت كردم . تا اين كه دو دل شد .. و گفت با بابام صحبت كن اگه اون قبو كرد منم قبول مي كنم .. رفتم و به نامزد دوستم گفتم . ازش خواستم كه ارتباطشو با بهنوش بيشتر كنه و در موردش تحقيق كنه كه چرا مي خواد تنها باشه ... اونم از همه دوستاش در باره ش پرسيد .. اونا مي گفتن كه اونا اصلا" توي خط ازدواج نيست و از پسرا متنفره . مي گفتن كه به من بگه بي خود وقتتو طلف نكن . اين كلي خواستگار كله گنده و پولدار رو بدون حتي يه بار ديدن رد كرده . مي گفتن باهات يه كاري مي كنه كه از هرچي دختره بدت بياد . اينجا كه رسيديم دوستم ( هادي .. همون كه نامزدش بهم كمك مي كرد ) ادعا كردنش گل كرد و گفت كه اينا راست مي گن ولش كن . خلاصه از اون روز به بعد مخالفتاي هادي شروع شد . هي مي گفت من مي دونم اخرش سرت مي خوره به سنگ .. بي خيال شو .. من مي دونم .. تو كه هيچي نمي دوني و از اينجور حرفا !!! بالاخره نزديكاي اسفند 85 بعد از 10 ماه زجر كه منو نامزد دوستم كشيديم بهنوش و خواهر بزرگش كه از اين ماجرا خبر داشت جواب مثبت دادن .. حتي يه روز نامزد دوستم مثل خواهر واقعيم از عصرش تا شب ساعتاي 11 - 12 رفت و با بهنوش و خواهرش صحبت كرد .. گويا دوستاي بهنوش براي من پاپوش درست كرده بودن كه من توي مدرسه دوست دختر داشتمو از اين حرفا . كه با زحمت زياد سوءتفاهم رو بر طرف كرده بود ( البته ظاهرا" كه اين طور بود .. يعني حل شده بود ) ... از فيلتر اول رد شدم و گفتن بيا خواستگاري رسمي ... قرار شد كه عيد 86 بريم رسما" خواستگاري بهنوش . خيلي خوشحال بودم . انگار دوباره متولد شده بودم اما ...!

اما از يه چيزي بي خبر بودم ... هادي جلو منو نامزدش خيلي كم اورد .. اخه پيش بينيش كه به گفته خودش مثل روز براش روشن بود غلظ از آب در اومده بود .. يه خورده هم منو نامزدش سر به سرش مي زاشتيم و اين باعث شد كه دنبال يه راهي باشه كه از اين ماجرا پيروز بياد بيرون . يه روز هادي بهم زنگ و گفت بايد منو نامزدمو ببري بيرون براي شام . قبو كردم .. بعد گفت مي خواي به بهنوش هم بگيم تا بياد.. منم كه از خدام بودگفتم چرا كه نه ؟؟؟؟ رفتيم و با خواهر بهنوش هماهنگ كرديم و اجازه شو گرفتيم خواهرش گفت بهنوش بايد سر ساعت 9 خونه باشه .. روز سه شنبه 1 / 12 / 85 عصر ساعتاي 7 بود رفتيم دنبال بهنوش و با هم رفتيميه رستوران خيلي مد بالا ... شام كه تموم شد .. آقا هادي شروع كرد ..اينجور وانمود كرد كه من مي خوام بهنوش .. همون بهنوشي كه تمام زندگيم بود .. همون بهنوشي كه دو سه سال خودمو كشتم تا يه خورده خم به ابروش نياد منت منو بكشه .. بهنوشي كه اگه مي گفت بمير همون جا جلوش خودمو مي كشتم ... اقا هادي بد جور دور گرفته بود و هي اونو تحقير ميكرد . به هادي گفتم هادي اين حرفا چيه كه ميگي ؟ من كه اينا رو نگفتم !! .. يهو قاطي كرد و گفت چي شد ؟ ترسيدي كنار كشيدي ؟ .. مگه خودت نبودي كه مي گفتي هادي دستم به دامنت يه كاري برام بكن ؟؟؟ .. با نامزد هادي خيلي باهاش صحبت كرديم اما هادي خان خنجرشو زده بود .. خلاصه اونشب بهنوش قرار بود ساعت 9 خونه باشه ولي به خاطر من كه ازش با چشماي پر اشك خواهش كردم .. تا ساعت 10.5 موند و باهامون حرف زد حتي گفتم كه خودمو مي كشم .. اخرشم گفت . من مي دونم كه آقا پيمان چقدر منو دوست داره و مطمئنم كه مي تونه منو خوشبخت كنه ولي اين وسط يه مشكلي وجود داره كه به اين اسونيا حل نمي شه و اميدوارم كه شما آقا پيمان .. كار احمقانه يي نكنين . هر چي اصرار كرديم نگفت مشكلش چيه !! و بعدم خدا حافظي كرد و رفت ...!

اون شب خيلي حالم بد شد فكر كنم نياز به بستري شدن توي بيمارستان هم داشتم .. حتي نمي تونستم راه برم و احتياج به كمك داشتم رفتم و رسيدم خونه از شانس بدم مهمون هم داشتيم .. اين حال منو كه ديدن گفتن چي شده ؟ منم به دروغ گفتم يكي از دوستام تصادف كرده و تيكه تيكه شده .. و منم وقتي اونو ديدم حالم بد شده ... واقعا" از نظر من هادي تيكه تيكه شده بود . مهمونا كه رفتن همه چيزو براي بابام تعريف كردم . ديگه دوستي به نام هادي نداشتم . حتي نامزدشم خيلي ازش نارحت بود .. حتي حدودا" يه هفته يي مي خواست باهاش به هم بزنه . ولي اونو منصرفش كردم . از هادي دليل اين كارشو پرسيدم . گفت من تشخيص دادم كه اون به درد تو ني خوره .. مي خواستم سرت بخوره به سنگ تا آدم بشي و حرف يه نفر رو كه يه چيزي سرش ميشه گوش كني .. اونشب اصلا" نتونستم بخوابم و همش گريه مي كردم ... فردا صبحش هم يكي از دوستاي مشتركمونو ( رضا .. هموني كه با من توي اون كلاس كنكور اومده بود ) برداشته بود و بهش گفته بود پيمان شكست خورده بيا بريم ببينيمش و بهش بخنديم .. خنده دار شده . وقتي كه رفتم دم در ديدم دم در وايسادن رضا يه سلام خيلي بهت زده كرد و هادي هم يه پوز خند پيروز مندانه زيرلبش ميزد ولي قيافه رضا داد مي زد كه خيلي ناراحته . هادي مدام مي گفت كه بله من خيلي به پيمان گفتم بي خيال اين شو ولي پيمان گوش نكرد و اخرشم رسيد به حرفم .. ولي رضا منو گرفته بود و دلداري مي دادو قول داد كه با هم ماجرا رو درستش مي كنيم .. هادي رو هم بي خيال . مي گفت من مي تونم 100 تا دختر هم رديف كنم كه برن باهاش صحبت كنن و راضيش كنن . .. مثل اين كه اون روز هم هادي زنگ زده بود و با بهنوش حرف زده بود . حالا اين كه چي گفته بود هيچي نمي دونم ولي فرداش پنج شنبه 3 / 12 / 85 ( روزي كه سه تا 3 كنار هم اومدن .. 3 / 2 + 1 / 5 - 8 ) بهنوش زنگ زد و با يه حالتي كه معلوم بود يه چيزي خيلي اعصابشو خورد كرده گفت همه چيزو تموم كن ديگه نمي خوام ريختتو ببينم . هر كار كردم اصلا" فرصت نداد كه من حرف بزنم و اينجوري من از اون اقاي معلم بسيار محترم تبديل شدم به ... به يه مزاحم خيابوني . با رضا صحبت كردم و اونم گفت فعلا" صبر كن . تا آبا از اسياب بيوفتن .. صبر كرديم .. نزديكاي ارديبهشت 86 بود رضا با يه نفر صحبت كرد كه به بهنوش زنگ بزنه . شماره رو بهش دادم تا اون زنگ بزنه .. وقتي كه زنگ زده بود گفته بودن بهنوش كرمان هست ... فرداش زنگ زده بود گفته بودن حركت كرده ولي هنوز نيومده .. شماره موبايل بهنوش رو از خونه گرفته بود و به زنگ زده بود .. بهنوش هم گفته بود الان نمي تونم صحبت كنم .. نيم ساعت ديگه زنگ بزن ... حدود سه ربع بعد كه مي خواد زنگ بزنه اشتباها" دوباره شماره خونه رو ميگيره .. اونا هم مي گن اومده ولي با باباش رفته امامزاده علي ( يه امام زاده هست 20 كيلومتري شهرمون ) .. چند دقيقه بعد خود بهنوش زنگ ميزنه و مي گه من الان كرمان هستم و داريم با نامزدم ميريم گردش به اقاي پيمان بگين ديگه مزاحم نشه ! يه پسر ( ابنجوري كه خودش معرفي كرده بود عبدالرضا ) هم گويا با اون صحبت كرده بود و گفته بود من نامزد بهنوش هستم و پيمان ديگه حق نداره به بهنوش فكر كنه . شماره ش رو هم داده بود و گفته بود اگه اقا پيمان خواست با من اشنا بشه زنگ بزنه . شب قرار بود اون دختر نتيجه رو به ما بگه . كنار رضا بودم كه زنگ زد ولي اولش نمي تونست به رضا بگه .. رضا هم تا كه فهميد دستي كشيد توي موهاش و خدا حافظي كرد .. با كلي اصرار و خواهش بالاخره با حرفاش اشاره كرد كه چي مي خواد بگه . اما اين وسط يه علامت سوال وجود داشت برام .. اون پسرگفته بود اگه واقعا"‌ پيمان بهنوش رو مي خواد از راهش وارد عمل بشه . اون شب هم نتونستم بخوابم و به خاطر همين علامت سوال باور نكردم كه بهنوش نامزد كرده از طرفي اون گفته بود من كرمان هستم در صورتي كه توي خونه گفته بودن رفته با باباش امامزاده علي !!!!

دو روز بعدش 23 / 1 / 86 گفتم بايد با پدرش صحبت كنيم . طرف صبح رفتيم مغازه باباش ... باباش نبود ... فقط برادرش ( بهروز ) توي مغازه بود .. بابام گفت كه مي خوايم براي يه امر خير با بابات صحبت كنيم .. موردي كه نداره ؟ .. بهروز هم كه خيلي جا خورده بود گفت نه خواهش مي كنم .. عصر تشريف بيارين مغازه بابام مياد . رفتيم و عصر برگشتيم .. هنوز نيومده بود .. رفتيم تو .. بهروز گفت شما براي خانواده ما مي خواين صحبت كنين ؟ بابام گفت بله .. بهروز هم خيلي عادي گفت من دوتا ابجي دارم كه هر دوشون ازدواج كردن . اينجا بابام باور كرد . ولي من هنوز نمي تونستم به خودم بقبولونم كه بهنوش كسي كه من با اون همه اعتبار پيشش كه طبق گفته خودش با همه براش فرق مي كردم حدود يه سال طول كشيد كه راضي بشه برم خواستگاريش چطور حالا در عرض دو ماه نامزد هم كرده ؟!!! .. رفتم و جلو خونشون كشيك وايسادم . تا اين كه باباش از كرمان اومدو رفتيم باهاش صحبت كرديم .. اونم خيلي بهم اميد داد . و گفت كه از نامزد خبري نيست و بهنوش كرمان دانشجو هست .. گفت من بايد صبر كنم تا درس بهنوش تموم بشه . فرداشبش يه sms فرستادم براي بهنوش و نوشتم كه با باباش صحبت كردم و ... بعدش گويا ( من فرداش فهميدم ) يه sms رسيده بوده از شماره عبدارضا كه من از شما خواهش كردم از شما به اقا پيمان بگين از راهش وارد عمل بشه .. همين طور تا تير 86چند باري با پدر بهنوش با بابام صحبت كرديم ولي حرفش همونه مي گه چه بله و چه نه بعد از درس بهنوش . يه چيزي هم گفته .. گفته كه بهنوش 4 تا خواستگار ديگه هم داره كه همه از فاميل هستن ولي من دوست ندارم بهنوش بره طرف اونا و اونا رو به شما ترجيح نميدم ... همين تابستوني تيرماه همون روزي كه بنزين سهميه بندي شد مامانم با بهنوش صحبت كرد ولي فايده نداشت .. بهنوش به مامانم گفته بود هر جور كه مي تونين پيمان رو منصرفش كنين !!

نمي دونم چيكار كنم كه نظرش برگرده ... خيلي شديد عاشقشم . قبلا" گفتم .. آرزو داشتم كه با ماشين بزنه و منو قطع نخاع كنه ولي در عوضش هر روز بتونم ببينمش ...

شماها بگين من چيكار كنم ... خواهش مي كنم اين يكي رو خيلي جدي بگيرين چون بقيه دوستان ديگه بي خيال شدن ولي من ...! يعني نمي تونم كه بي خيال بشم !

هر چور كه خواستين بهم بگبن

asheghe-divooone.blogfa.com

peyman_k_6_3_65@yahoo.com ..... فقط off

 

نظر مدیر:داستانت طولانی بود ولی خیلی دقیق بود .خیلی خوشم اومد که همه موارد تاریخ داره.

دوستانی که میتونن این دوست رو راهنمایی کنن . این کار رو بکنند چون خیلی ارزش داره

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:36  توسط بشیر   | 

پنجشنبه یکم آذر 1386
هنوزم فكرش من رو ديوونه مي كنه . هنوزم وقتي مي بينمش مي خوام برم بهش التماش كنم و به پاش بيوفتم كه من رو ببخشه هر چند من تقصير خيلي كمي داشتم اما بازم اون بيچاره هيچ چيزي نمي دونه و اين قدر هم از من متنفر شده كه بعد از دوسال هنوزم وقتي مي بينم روش رو بر مي گردونه و من فقط خودم رو نگه مي دارم و جلوي اشكام رو مي گيرم كه از گونه هام سرازير نشه .
يه تلفن خيلي ساده سه سال ونيم پيش .
اشتباه گرفته بود اما من نمي ذاشتم كه قطع كنه و هر طوري بود باهاش صحبت مي كردم . اون خودش رو نرگش معرفي كرد . مي دونستم دروغ مي گه ولي بازم ادامه دادم . ازش خواستم كه بازم زنگ بزنه . اونم قبول كرد . مي دونستم كه ديگه زنگ نمي زنه پس اصلا" يادم رفت كه چي شد و چي گذشت . فرداش مشغول درس خوندن بودم كه تلفن زنگ خورد و مامانم گوشي رو برداشت . ولي كسي جواب نداد . چند بار تكرار شد . تا اينكه خودم گوشي رو برداشتم .
بله بفرماييد .
سلام پس چرا خودت گوشي رو بر نمي داشتي .
خودش بود فكر نمي كردم زنگ بزنه تازه چند بار هم قطع كنه تا خودم بردارم . اين طوري بود كه دوستي من و اون شروع شد . دو هفته بعد گفت كه من اسمم نرگس نيست و در واقع من فرشته هستم .
اين تلفن زدنا و صحبت كردنا و تا سه ماه ديگه ادامه داشت و هر روز بين يك تا دو ساعت صحبت مي كرديم . ولي حتي يك بار هم قرار نذاشتم . تا اينكه خودش خواست من رو ببينه . يه روز كه فقط خودش و خواهرش تنها بودن من رو دعوت كرد خونشون . منم يه تيپ رسمي زدم و رفتم .
وقتي در رو باز كرد و من رو ديد تا چند ثانيه چيزي نگفت . وقتي به خودش اومد من و دعوت به داخل كرد و داخل حياط با من دست داد . وارد پذيرايي خونشون شديم . خيلي رسمي باهام صحبت مي كرد و من خيلي كم حرف مي زدم .
ببين فرشته جون خيلي داري رسمي حرف مي زني بابا انگار پشت تلفن راحت تر بوديا .
باشه عزيزم راحت تر حرف مي زنم . واي خيلي خوشحالم كه مي بينمت .
منم همين طور .
همون موقع خواهرش اومد و دستش رو به طرفم دراز كرد.
سلام آقا محمود من فرزانه هستم .
سلام فرزانه جان خوشبختم .
خواهش مي كنم لطفا" راحت باش .
سه ساعتي پيششون بودم و اين قدر با هم صميمي شديم انگار كه سالها ست همديگر رو مي شناسيم . موقع خداحافظي من و بغل كرد و گفت :
محمود خيلي دلم برات تنگ مي شه .
منم همين طور عزيزم . خيلي مواظب خودت باش .
تا حالا مزه عاشق بودن رو نچشيده بودم . اين حس بينظير زير پوستم رفته بود پياده شروع به رفتن كردم . توي آسمون بودم و روي ابرها قدم مي زدم . هزار و يك جور رويا پيش خودم درست كردم . از اون روز ديگه نمي تونستم تحمل كنم اگه يه روز زنگ نزنه . انگار اون روز تمام شدني نبود . به خاطرش حتي با بابا و مامانم حرفم شد و دو روز تمام با هيچ كدومشون حرف نمي زدم . اما خوشحال بودم كه يه عشق بينظير دارم . واقعا" كه اسمش برازندش بود . اون فرشته روياهايم بود . حتي شب عروسي و لباس سفيدي رو هم كه تنش مي كنه رو براي خودم درست كرده بودم . چه شبهايي كه با اين روياها نخوابيدم .
اما روزهاي تلخ زندگيم داشت از راه مي رسيد روزهايي كه هنوز تا هنوزه ادامه داره و رهام نمي كنه . برادم داشت ازدواج مي كرد . با يكي از دختراي فاميل زن برادرم آشنا شدم . اون خيلي اصرار مي كرد كه باهاش تماس بگيرم . منم خيلي كم بهش زنگ مي زدم شايد هفته اي يك بار . اصلا" دلم نمي خواست جتي لحظه اي به اين فكر كنم كه به فرشته خيانت كنم . اسمش مهناز بود .
سه ماه بعد برادرم عروسي كرد و من خيلي خوشحال بودم برادرم با يه دختر خوب ازدواج كرد . وسطاي مجلس ديدمش . واي خداي من اين فرشته بود . پس اينجا چيكار مي كنه . فهميدم دوست خواهر زن برادرمه . اگه اون لحظه دنيا رو بهم مي دادن اين قدر خوشحال نمي شدم .
اومد با كمي فاصله كنارم نشست .
سلام محمود جونم تو اينجا چيكار مي كني .
فدات شم من بهت گفته بودم كه امشب عروسيه برادرمه .
محمود يعني نوبت تو منم مي شه .
خنديم و گفتم چرا كه نه بالاخره نوبت من وتو هم مي شه . من كه دارم ثانيه شماري مي كنم .
ساعت 11 شب ديگه بايد تالار رو خالي مي كرديم . از فرشته خداحافظي كردم و رفتيم سمت خونه ما . ادامه جشن توي خونه ما بود . منم كه حسابي شارژ شده بودم وسط بودم و بيخيال نمي شدم . ديدم باز مهناز مياد طرف من و هي مي خواد با من برقصه . ولي من به هر ترتيبي بود از دستش در مي رفتم . چند دقيقه اي پيداش نبود . وقتي دوباره ديدمش خنده شيطنت آميزي روي لباش بود و زير چشمي نگام مي كرد .
سه روز از عروسي برادرم گذشت و توي اين سه روز تا تونستم از آرزوهام براي فرشته گفتم و اونم همين طور .ولي نمي دونم چرا از فرداش ديگه زنگ نزد . خيلي نگران بودم داشتم ديوونه مي شدم . يعني اتفاقي براش افتاده بود . تا سه روز مثل ديوونه ها بودم حال و روزم داغون بود . وقتي زنگ زدم خواهرش گوشي رو برداشت .
سلام فرزانه  فرشته كجاست چرا به من زنگ نمي زنه .
محمود خيلي پررويي . ديگه هيچ وقت زنگ نزن .
چي شده چرا اين طوري صحبت مي كني .
اگه يه بار ديگه زنگ بزني به برادرم مي گم حالت رو بگيره پس بيخيال شو .
واي خدا چي شده بود چرا يكدفعه اينطور شده بود . من هيچ خطايي نكرده بودم . پس چرا به من گفت پررو چرا ازمن خواست ديگه زنگ نزنم . چرا من رو تهديد كرد . من نمي دونستم چيكار كنم . آخه چرا به كدامين گناه . من كه ديوونه وار مي پرستيدمش . ديگه شب و روز رو نمي فهميدم گذشت زمان برايم غير قابل درك بود .
خيلي پررويي . خيلي پررويي . به داداشم مي گم . ديگه زنگ نزن  به داداشم مي گم . خيلي پررويي . ديگه زنگ نزن . اين كلمات هر ثانيه مثل قطار از ذهنم مي گذشت .
سه ماه تموم اين طوري بودم . توي اين مدت مهناز خيلي بهم زنگ مي زد و كلي مي خواست حرف بزنه اما من حوصله نداشتم . تا اينكه يه روز من رو به جون مامانم قسم داد كه بريم بيرون و ببينمش . وقتي ديدمش ناراحت بود و موقع حرف زدن به وضوح صداش مي لرزيد . رنگش مثل گچ سفيد شده بود .
من نمي دونم چطوري بگم محمود من من من ...
تو چي خواهش مي كنم زود بگو من حال درست و حسابي ندارم .
سرش رو پايين انداخت تا چند دقيقه چيزي نمي گفت سكوتش داشت بيشتر اعصابم رو بهم مي ريخت .
زودتر بگو مي خوام برم .
ببين محمود من من نامه هاي فرشته رو ......
اسم فرشته رو كه آورد از جام نيمخيز شدم و همين طور نگاش كردم و با عصبانيت گفتم :
 تو نامه هاي فرشته رو چي زود بگو.
من نامه هاي فرشته رو شب عروسي برادرت از كمدت برداشتم و بعد از سه روز پرس و جو گشتن آدرس رو گير آوردم و ازش خواستم بياد با من بيرون و يه كار مهم باهاش دارم .
سكوت كرد سرش رو انداخت پايين .
ادامه بده بگو ببينم .
بعد تمام نامه ها رو بهش دادم و گفتم من و محمود عاشق هم ديگه هستيم و خواستيم چند وقتي تو رو سر كار بذاريم و بعدش كلي حال كنيم .
ديگه نمي شنيدم كه چي مي گه فقط گونه هاي خيسم رو حس كردم . اشك از چشمام مثل بارون مي باريد . از جام بلند شدم ورفتم . اشكام رو پاك مي كردم ولي بازم از چشمام سرازير مي شدن . باورش سخت بود به خاطر بچه بازي مهناز من فرشته رو از دست داده بودم . روزهاي تلخ مثل زهر برايم شروع شد . روزهايي كه شايد توش يه مدت خوشي بود ولي بازم آخرش زد حال بود . روزهايي كه هنوز تا هنوزه رهايم نمي كنه .
من نمي تونم ديگه بهش نزديك بشم . فرشته من ازدواج كرده و من نمي خوام زندگيش خراب بشه . فقط به اون پسر حسوديم مي شه كه شبها توي آغوش اون مي خوابه و صبح ها با عطر نفس فرشته روزش رو آغاز مي كنه .
 
نظر مدیر : بهترین کار رو کردی که دیگه دنبال عشقت نرفتی .خیلی صبر داری .منتظر خبر خوش تو زندگیت باش .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:6  توسط بشیر   | 

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386

من یه دخترم و عاشق یه دخترم ... جالبه مگه نه؟؟؟ اره من سال 82 وارد هنرستان شدم و درست 3 مهر ماه یه معلم(سونیا) برامون اومد که خوشم ازش اومد ولی یه جورایی یه حسی بهم می داد خلاصه بعد از اون روز هر روز با هم دعوا داشتیم همیشه انقدر به هم می پراندیم که همه کلاس از دست ما عاجز شده بودن یه روز دیدیم معلمون نیومد ... و به جای اون یه خانوم(بتی) دیگه اومد من برعکس سونیا از این یکی خیلی خوشم اومد با هم خیلی خوب بودیم حالا دیگه سونیا هم فهمیده بود که ما چقدر با هم خوبیم از اونجایی کهسونیا هم مث خودم متولد تیر ماه بود و تمام خصوصیات و اخلاقاش مث خودم بود حسودی می کرد که چرا من انقدر به بتی توجه مینخواست که باشه .. دقیقا 28 دی ماه بود که رفت و بعد از اون من و سونیا بد تر شدیم بیشتر دعوا می کردیم .. همین جوری می گذشت تا 13 اردیبهشت ماه که بتی برای همیشه رفت تهران و من داغون شدم ... بعد از اون من و سونیا به به طرز وحشت ناکی به هم نزدیک شدیم به طوری که اگه یه روز کمتر از 5 تا میل به هم نمی زدیم روزمون نمی گذشت و اگه یه ذره از تلفن زدنام کم می شد می خواست خفه ام کنه همین جوری مث دوست دختر و دوست پسرا با هم و عاشق هم بودیم ... دیگه انقدر به هم نزدیک بودیم که همه چیز امون رو به هم می گفتیم خلاصه دوباره مهر امد و باید می رفتیم مدرسه خدا می دونه که چقدر باهاش حرف زدم تا قبول کرد دوباره بیتادد و توی هنرستان ما درس بده اما کاش نمب اومد ...درست 3 مهر ماه سال 85 بود که صدام کرد و یه کادو بهم داد و نمی دونم چی شد که گفت ... به خاطر همه چیز ممنونم خیلی از حرفش بدم اومد خلاصه کادو رو باز کردم و دیدم که عطر یه عطر خوش بو و اینم می دونستم که عطر جدایی می اره .
بعد از اون یه روز با هم قرار گذاشتیم اما اون نتونست بیاد قرار شد هفته بعد بریم اما این بار نمی دونم چی شد که من سر موقع نرسیدم و اون رفته بود بعد از اون روز دیگه نه من اون ادم قبلی بودم و نه اون سونیای سابق .. هر کاری کردم دوباره رابطه مون برقرار نشد و بعد از 3 ماه ازدواج کرد ... حالا بعد از دو سال هنوزم هر روز به یادش هستمم و براش می میرم دوست دارم تا همیشه
به وب لاگ من که برای سونیا ساختم سر بزنید www.love887.blogfa.com کنم تا اینکه بتی رفت ... یعنی مدرسه نخواست.

 

نظر مدیر : با بیان این داستان می خواستم به همتون بگم به کسی وابسته نشین ... دوست داشته باشین اما وابسته نشین...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:35  توسط بشیر   | 

سه شنبه پانزدهم آبان 1386

اصلا دوست نداشتم با پسرا دوست بشم من اگه شماره ای میگرفتم میدادم به آتنا (دوستم)  و اونم گاهی سرکار می گذاشتشون . یه جورایی جفتمون می گفتیم باید سن طرف حداقل 24 باشه .تا این که عمه اینا اومدن مشهد ,که ای کاش نمی یومدن و این همه بدبختی و شرو با خودشون نمی آوردن . یه شب موندم خونشون , تا صبح با نفیسه (دختر عمه ام) فیلم نگاه می کردیم.... حدودا 6 صبح بود که خوابیدیم و 11 حاضر شدیم که بریم تو شهرک و ... پسرایه زیادی اونجا بودن اما یکیشون و که از دور دیدم  از همون اول نظرمو جلب کرد . راستش از تیپش بیشتر خوشم اومد . خلاصه پسرا با ماشین مزاحممون می شدن و من پشتمو به اونا می کردمو جوابشونو می دادم . تا اینکه محمد اومد و به نفیسه گفت به علیرضا(دوست نفیسه) میگه که با پسرا کل کل می کنه.

منم از دستش عصبانی شدمو رفتم دنبالش , وقتی بهش رسیدم و گفتم بیاد جلو یه جوری نگام می کرد؛ انگار می دونست می رم دنبالش . بعد از اینکه راضیش کردم به علیرضا چیزی نگه خداحافظی کردیم ولی باز برگشت و به نفیسه گفت این دوستت بی اف داره؟ نفیسه هم تا دید تنور داغه زود نونو چسبوند و گفت نه شماره ی محمدو گرفتیمو رفتیم.

فرداش کلی تو مدرسه خندیدیم ؛ گفتیم یه سوژه جدیده. اما چند روز بعد نفیسه زنگ زد و گفت محمد سلام رسونده و می خواد یه قرار بذاریم! منم به تته پته افتادم , با هزار بد بختی همه چیزو جور کردیم که نفیسه بیاد خونه ی ما . بعد با محمد و علیرضا قرار گذاشتیم. حدودا ساعت 7 بعد از ظهر بود یه جوری بابایی رو پیچوندیمو رفتیم . محمد یه پراید مشکی داشت, باباش به خاطر قبولیش تو دانشگاه اونو واسش خریده بود. اون شب زیاد با هم صحبت نکردیم راستش من همیشه وقتی می دیدمش کم حرف می شدم . اونم از این رفتارم زیاد راضی نبود. بعد از اون شب قرار شد دعوتشون کنم عروسی یه داداشه دوستم.اون شب بابا من و نفیسه رو برد جلوی تالار و گفت : بعد از مراسم زنگ بزنین میام دنبالتون.محمد و علیرضا هم چند قدم جلوتر منتظر ما بودن . تا محمد و دیدم قلبم به تالاپ تلوپ افتاد و زود از بابا خداحافظی کردم .

حتی تو تالار هم نرفتیم تا بابایی رفت رفتیم پیشه اونا . از اونجا رفتیم یه کم تو خیابونا چرخیدیم و حرفا مونو زدیم. نمی دونم چرا گیر داده بودم که همین جا تمومش کنیو و ای کاش محمد اون شب اونقدر پافشاری نمی کردو قبول می کرد. پشت چراغ قرمز اصلا حواسش نبود . اگه علیرضا نمیزد رو شونش متوجه هم نمی شد. داشت گریم می گرفت . آخه ما که تا به حال فقط 2-3 بار همو دیده بودیم , نمی دونم چرا این قدر به هم وابسته شده بودیم.

قرار شد به هم دیگه نامه بدیم چون من بهش گفتم نمی تئنم زیاد بیام بیرون و ببینمش . این پیشنهاد اون بود . 2 ساعتی با هم بودیم ولی موقعی که از هم خداحافظی کردیم محمد که حسابی عصبانی شده بود پیاده شد و رویه یه پله نشست وقتی برگشتمو دیدمش نمی دونم چرا یهو بغضم ترکید . نفیسه بغلم کرد و دوباره رفتیم پیش محمد اینا . محمد دلدلریم می داد , واسه که کمتر دلم واسش تنگ بشه قلبی رو که دست پیشی یه جلویه ماشینش بودو کند و داد بهم. منم یه قورباغه سبز و.... براش خریده بودم .

-          وقتی رفتیم منتظر شدیم تا بابا بیاد . وقتی نفیسه رو رسوندیم فهمیدم وااااااااااااااای سوئی شرتم جا مونده . همونجایی که منتظر بابا بودیم .

-          شب واسه ی محمد یه نامه ی دراز نوشتم و حرفایی زدم که الان پشیمونم (از بابایه مهربون و خوبم ) نامه رو دادم به یاسر(پسرعموم)تا فرداش که رفت خونه ی عمه اینه بده به نفیسه تا اون برسونش به محمد.که ای کاش نداده بودم یه فلاپی هم توش بود که کارایه power point بود.

-          آقا یاسر نامه رو جلویه عمه داده بود به نفیسه و عمه نامه رو دیده بود .فرداش اومدن خونمون , دیدم بابا و عمه دارن با هم حرف می زنن . نفیسه هم هیچی بهم نگفت که چه خبره.

-          بدبخت شدم بابا همه ی نامه رو خوند و به مامانی گفت. الهی بگردم هیچی بهم نگفتن یعنی انتظارشو نداشتن. هر روز مامان منو می برد و می آورد مدرسه

-          منم قول دادم دیگه با محمد cut کنم. اما دلم اینو نمی خواست .

-          محمد به خاطر من شیشه های ماشینو دودی کرده بود که وقتی تو ماشینیم کسی منو نبینه و بشناسه , آخه بعد از کلاس می اومد دنبالم. خلاصه تو اون مدت می اومد منو ببینه و با ماشین از جلویه منو مامان رد می شد , من هم فکر می کردم مامان متوجه نمی شه .

-          هر وقت اراده می کردم می دیدمش . حتی اگه اون موقع برای دیدن من اونجایی که می دیدمش نیومده بود .

-          این اوضاع همین طئری بود دوباره کلاس میرفتم و بعد کلاس هم و می دیدیم( 15 مین) ما به همینم راضی بودیم . تا این که یکی مدام مزاحم میشد (تلفنی) مامان فکر می کرد محمد , واسه همین باز گیراش شروع شد , دنبال تل محمد بود زنگ زد و از خواهرش خواست یه قرار بذاریم تا تکلیف ما رو روشن کنن.

-          من و مامان- محمد و خواهرش . فقط اونا حرف می زدن من گریه می کردم. محمد سرشو انداخته بود پایین و زیر چشمی منو نگاه می کرد . با نگاهش بهم می گفت تو هم یه چیزی بگو دیگه .... ولی زبونم بند اومده بود. با کلی خواهش از مامان اجازه گرفت باهم تنها صحبت کنیم .

-          گفت: الهه, گریه نکن دیکه؛ بهم دیگه نامه می دیم .

-          گفتم: مامان باهامه چه طوری؟
گفت: نامه ها رو تو راهه مدرسه می دم به دوستات و.....

-          قبول کردم , خندم گرفته بود . محمد حاضر نبود کوتاه بیاد. خوشم اومد . خیلی دوست داشتم به اندازه ای که اون منو دوست داره دوسش داشته باشم.

-          قول دادیم تا درسامون تموم نشده و محمد هم سربازی نرفته کاری به کار همدیگه نداشته باشیم.

   نامه ها رو می خوندمو می دادم به دوستم تا برام نگه داره. کارم شده بود این که هر روز سر کلاس به جای گوش دادن به درس نامه بنویسم . اونم نه چند خط بلکه 2-3 صفحه...

-          روزها همین طور می گذشتن و علاقه ما به هم بیشتر میشد و افسرده تر هم می شدیم . چون نمی تونستیم درست و حسابی همو ببینیم .دوستام دعوام می کردن دوستای محمد هم از این وضع راضی نبودن, چون ما هر دومون آدمای شر و شیطونی بودیم ولی حالا!!! محمد چون من نبودم زیاد با دوستاش بیرون نمی رفت, منم که همش تو خونه بودم.

-          خلاصه......(زیاد طولانی شد ولی تا تونستم از سرو تهش زدم)

-          قبل از عید هم یه خداحافظی یه سوزناک کردیم . محمد گریش گرفته بود . نمی ذاشت اشکاشو پاک کنم . نمی دونم چرا می خواست قایمشون کنه!
آدرس خونشونو داد تا تو عید واسش نامه بنویسم . منم 2 روز بعد 3 تا نامه پست کردم؛ غافل از اینکه نامه ها رو مامانش باز کرده و خونده و اون بابایه فزولش...

-          تعطیلات عید هم به سختی گذشت. تو اولین قراری که با هم گذاشتیم هم دیگرو ببینیم بزرگترین بدشانسی رو آوردیم . محمد بعضی وقتا سرشو می ذاشت رو پام . می گفت وقتی پیششم آرومش می کنم. یادمه اولین بار که این کارو کرد ترسیدم شب بود یهو یه نور قرمز از دور اومد نمی دونین با چه سرعتی محمد و از رو پام پرت کردم اون ور و گفتم محمد یه چیزه قرمز اومد. بیچاره سکته کرد. بعدشم کلی بهم خندید.(ماشینه آشغالی بود)

-          یکی از همسایه های فزول به 110 زنگ زده بود وای اگه این دفعه من سرم رو پایه محمد نبود حتما متوجه می شدم و در می رفتیم ولی محمد هیچ وقت حواسش به اطراف نبود . تازه ماشین پلیس کنارمون ایستاده بودو مامور داشت می اومد طرفمون که گفت : الهه تکون نخور , قلبم ریخت . تا اومد سوئیچو بچرخونه و ماشینو روشن کنه مامره زد به شیشه ی ماشینو گفت پیاده شین. با چه خجالتی پیاده شدم . محمد بهشون همش دروغ می گفت که پسر فلانی و آشنایه فلان کسه . واسه همین وقتی فهمیدن داره دروغ می گه بیشتر عصبانی شدن و گفتن سوار شیم . بهش دستبند زدن , این دومین بار بود که این طوری می شد دفعه قبل شب ولن بود البته اونا بسیجی بودن و ولمون کردن.

-          تو کلانتری جرات نداشتم به خونه تل بزنو . محمد این کارو کرد . می گفت مامانت که بیاد نمی ذارم کاریت داشته باشه ولی تا مامانو دید خشکش زد مامانم یه توگوشی خوابوند تو گوشم. قرار شد فردا بریم دادگاه . مامان به بابا نگفت ولی کلی خط و نشون واسم کشید .

-          صبح کاملا + رفتیم کلانتری من یه چادر سرم کردم . مامان و باباش هم اونجا بودن .دلم واسشون سوخت . ماشین محمد و نگه داشته بودن

-          واسه همین مجبور شده بود به اونا بگه .از اونجا رفتیم دادگاه .....و از حرکات دست و صورت محمد متوجه شدم که چه جوابی باید به اون قاضی سمج بدم البته خدا خیرش بده چون اگه کس دیگه ای قاضی مون می بود حتما باید شبو تو بازداشگاه می خوابیدیم.(بیا به خاطر عشق دادگاهی هم شدیم)

-          بابایه محمد 1 میلیون واسه جفتمون گذاشت تا بی خیالمون شدن . اونجا من دیوانه همش گریه می کردم و به مامانش التماس می کردم: تو رو خدا ما شینو ازش نگیرین , مامانش هم می گفت : آره محمد جونش و ماشینش . این حرفش عصبانی ام می کرد, راستش به ماشینش حسودیم میشد. ولی محمد حتی یک بار هم این حرف از تو دهنش در نیومد که بگه : فرح خانم تو رو خدا الهه رو شوهر ندین. آخه مامان فکر می کرد تنها راه باقی مونده همینه و این توری می تونه کاری کنه که بی خیاله محمد بشم.

-          تو خونه هر چی مامانو قسم دادم که به بابا نگو تو کتش نمی رفت .بالاخره کار خودشو کرد و بابا که این دفعه خیلی از دستم عصبانی شده بود کاملا وحشتناک اومد طرفم , ولی الهی قربونش بشم , بازم هیچی نگفت و کتکم هم نزد.

 

-          باز هم از اون قولا دادم ولی این دفعه قولم قول بود . تقریبا آخرایه سال دوم ام بود . بعد از چند وقت یه نامه داد به دوستم منم مثل خلا دادمش به مامان .

 

-          بعد چند روز نگین(دوست دوستشو)فرستاد پیشم .منم بهش گفتم :  دیگه نمی تــــــــــــــــــونم محمد و ببینم و می ترسم . نامه رو هم دادم به مامانم

 

-          ولی این نگین خانم به محمد گفته بود : دیگه نمی خوام محمد و ببینم و ازش بدم می یاد . نامه رو هم دادم به مامانم و این دفعه اگه ببینتش می کشتش (این آخری یه درست بود! مامان خفش میکرد)

 

-          علیرضا می گفت وقتی نگین اینا رو از زبون من گفته : محمد یه ترمز وحشتناک می گیره و..........اوف.:)

 

 

 

-          دیگه خبری ازش نشد منم هر روز ازش دور تر می شدم . عادت داشتم هر روز کلی نامه بنویسم یه جورایی ترکش سخت بود ولی ممکن.

 

-          اجازه ی کلاس رفتن نداشتم و بابا هر کاری که می کردم بهم مشکوک بود . گاهی اوقات که خیلی دلم می گرفت عکساشو نگاه می کردم یا اون فیلمی رو که وقتی بهش می گفتم دلم برات تنگ شده رو (اونو بهم داده بود که این قدر دلتنگی نکنمL)

 

-          تمام تابستون هر کاری که می کردم , هر جایی که می رفتم دوست داشتم کنارم باشه . اما نبود . اصلا نمی دونستم هنوزم حتی 1 لحظه بهم فکر می کنه یا نه! داشتم دیوونه می شدم L

 

-          تا این که سال سوم که شروع شد دوباره سرو کلش پیدا شد (البته اینترنتی)اون به خاطر من چت کردنو یاد گرفتL یه قرار گذاشتیم تا بعد مدرسه همو ببینیم ولی از شانس من چون همون اطراف بود ناظمم دید و چون دوست مامانی بود بهش گفت منم یه دروغ توپ جور کردمو تحویل مامانی دادمو همه چی جور شد.

 

-          2 سال بود منتظر بودیم مامان اینا برن مکه تا ما شده 2 ساعت هم با هم دیگه تنها باشیم . فکر بد نکن!

 

-          مامان اینا اول اردیبهشت رفتن و من محمد هم بالاخره به این آرزومون رسیدیم.... ولی بماند که اون روز من کاملا ضد حال بودم و محمد کلی عصبانی شد L با هم گل یا پوچ بازی می کردیم می گفت اگه به کسی بگی بهمون می خندن . همه آرزوشونو 2 ساعت با هم تنها باشن حالا تو اینجا یی و ....

 

-          بعد از اون نمی دونم چرا ازش بدم اومد وقتی میدیدمش یه جوری می شدم ایش ! دوستش داشتم اما بازم اون شک لعنتی اومده بود سراغمL

فرداش تو راه مدرسه مثلا با هم تموم کردیم اما می دونستم تا برم خونه oN می شه . زودی اومدم بالا و منتظر شدم که بیاد . اول محلش ندادم آخه می خواستم بازم یکم منت کشی کنه بعد دوباره نرم شدم و روز از نو روزی از نو ....

تا این که چند روز بود ازش خبری نمی شد . براش OFF گذاشتم نوشتم :محمد خیلی بدی بد بد بد بد بد................... فرداش که رفتم از این حرفم عصبانی شده بود کلی غر زد و از زمین و زمان بد گفت . می گفت بابام از این ور تو هم از اون ور هی گیر میدین دیگه خسته شدم از این زندگی از همه چی ....

گریم گرفنته بود خوب گناه من چی بود شوخی کردم خوبL  بعد اینا گفت دیگه بسه باید Cut کنیم  من داشتم می موردم

دخترا می دونن چی می گم تموم کردن اونم از جانب یه پسر تحملش خیلی سخته . تازه اونم وقتی ندونی دلیل این کارش چیه و به هیچ عنوان هم راضی نشه بهت بگه L اونی که همیشه از من قول می گرفت تا آخر عمرم تا اون تهتهتهش باهاش باشم حالا این حرفو می زنه L

بعد از 2 روز چت کردن بالاخره راضی شد یه قراره( 15 مین ) واسه آخرین بار بذاریم . من رفتم اما اون نیومد که نیومد . 2 روز دیگه هم گذشت خبری ازش نشد . بالاخره یه روز اومد بالا و گفت باباش اینا شماره تل امو دیدن رو دیدن و می خواستن زنگ بزنن و به مامانم اینا بگن اونم با کلی بدبختی تونسته راضی شون کنه کاری به کاره من نداشته باشن به شرط این که دور منو واسه همیشه خــــــــــط بکشهL که کشید

الان 7ماه که خبری ازش ندارم .

هر روز که می گذره بیشتر ازش بدم می یاد . نفرت که نه می دونی چی می گم! یه جور به زور فراموشی یه . نمی دونم تقصیر کی بود هنوزم حرفاشو باور نکردم , دلیل تموم کردنشو می گم .

می گفت به خاطر من باباش نمی ذاره دیگه بره دانشگاه الانم تو زیست کار می کنه و من هم ترم 1ام و کامپیوتر می خوونم و الان راحت ترین دوران زندگیمو دارم چون دیگه نه وسط کلاسا نامه می نویسم نه تو فکر کسی ام به زبون عامیانه تر یه جورایی سنگ دل شدم L

امیدوارم هیچ کس مثل من نشه. بابای !!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:41  توسط بشیر   | 

چهارشنبه هجدهم مهر 1386

سلام نظر یک دوست


‌ببخش اگه راحت حرف ميزنم . باور كن منظور بدي ندارم ... اصولا" يه آدم خيلي رك هستم و ‌از تعارف و تعريف الكي خوشم نمياد . خيلي خيلي معذرت مي خوام ازت كه مجبورم اين حرفا رو بزنم .. شايد ازم ناراحت بشي .. باور كن گفتنش كار ساده يي نيست .. ولي متاسفانه تو عاشق دختر خاله ت نبودي . حالا عرض مي كنم خدمتت
اول اينكه گفته بودي ... " ولی چنین عاشقش شده بودم که اصلا به جدایی فکر نمی کردم . "
ببين عزيز من اين كه فعل گذشته به كار بردي يعني ديگه عاشقش نيستي . اون يه احساس زودگذر ( و شايد) توي جواني بوده كه به خاطر صميميت زيادت با اون به وجود اومده بود .. خودت بايد بدوني يه عاشق هيچ وقت عشقشو فراموش نمي كنه .. ازش ناراحت نميشه و اينقدر بد در موردش حرف نميزنه !

نقل قول از خودت

"به گوشم رسید که بله در عین این که به من ابراز علاقه می کرده با اون دوست بوده و جوابش به اون مثبته و گفته یا اون یا هیچ کسه دیگه همین که شنیدم خودت که درکم می کنی جیگرم سوخت یه حال عجیبی بهم دست داد فقط به فکر انتقام بودم ولی"

اخه عزيز من كدوم عاشقو ديدي كه حالا به هر دليل .. بخواد از معشوقش انتقام بگيره ؟ اصلا براي عاشق .. خود مسئله ظاهري و زميني ازدواج با اون مطرح نيست .
منم يه عاشقم ولي به خداوندي خدا قسم روزي هزار بار آرزو مي كنم كه اي كاش اوني كه عاشقشم با من يه نسبت فاميلي داشت يا حتي همكارم بود كه مي تونستم هر روز ببينمش . حتي اگه شده فقط نگاهش كنم و يك كلمه هم با من صحبت نكنه .. فقط كنار خودم حسش كنم .. ويا اين كه با ماشين بزنه منو قطع نخاع كنه ولي روزي حداقل يه بار بياد عيادتم . به خدا اون موقع اگه قبل از من براش خواستگار ميومد و براش قابل قبول بود تازه خوشحال مي شدم .. حتي براش تحقيق مي كردم كه ببينم خواستگارش لياقتشو داره يا نه .. از برادر و پدرش هم جدي تر !!!!

در اخر هم بايد بگم ( منظورم تو نيستي ) .. عشق اگه واقعا" عشق باشه يكي بيشتر نيست و مقدسه .. اين هوسه كه چه اوليش و چه آخريش خريته !
بازم معذرت مي خوام . منو يه دوست خودت حساب كن

نظر مدیر وبلاگ : خیلی رک حرف زدید اما برای ما عاشقا مورد توجه است .

 

دوستان متن بالا مخصوص یک نفر نیست بخونید و به اون توجه کنید روش هم فکر کنید و نظرتون رو در موردش بدید.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:39  توسط بشیر   | 

چهارشنبه هجدهم مهر 1386

سلام دوست گلم نمیدونم از کجا شروع کنم منم مثل بقیه یه عاشق بودم نه یه عاشق قلابیو هوسی یه عاشق مثل لیلی اما یه روز از یکی شنیدم که صمیمی ترین دوستم عاشق عشقم شده فقط خدا میدونه چه حالی داشتم اما خوب چیکار می تونستم بکنم یه روز رفتم بهش گفتم اونو دوست ندارم می تونه باهاش در ارتباط باشه خودم با زبونه خودم رفتم به پسره گفتم فقط به یه دلیل این کارو کردم چون فکر میکردم خودم تحمل سختیو دارم می دونم بد کردم اما........... مهم نیست الانم با هم خیلی خوشن براشون ارزوی موفقیت میکنم .

 

نظر مدیر : خیلی کوتاه برامون نوشتی اما باز م ممنون ولی ادم به این راحتی نمیتونه از عشقش بگذره 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:27  توسط بشیر   |